جملات و اشعار

متن و ضرب المثل در مورد طمع و ادم طمع کار

در این مطلب از مجله اینترنتی مثبت 1، مجموعه ای از زیباترین متن و ضرب المثل ها در مورد طمع و ادم طمع کار برای شما آماده نموده ایم. امیدواریم که موردتوجه شما قرار گیرد.

طمع، همچون آب شوري است كه هر چه بيشتر خورده شود، تشنگي را افزون‌تر می‌کند. ((گوته))
طمع به همه چيز، از دست دادن همه چيز است. ((مثل انگليسي))
طمع از مال مردمان بردار.
دندان طمع، کندنی است. دندان طمع را بکن بینداز دور!
حریص دائم در غم است. هر چه دارد پندارد کم است.

ضرب المثل در مورد طمع کاری

حریص را نکند نعمت دو عالم سیر.
گرگ همیشه گرسنه است.

ضرب المثل در مورد طمع و زیاده خواهی

طمع را سر بِبُر، گر مرد مردی.
آدم طماع هفت کیسه دارد, هر هفت تا هم خالی!
آزمند همیشه نیازمند است.

ضرب المثل در مورد طمع کار

حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. (سعدی)
بدی در جهان، بدتر از آز نیست. (فردوسی)
بسا کس که داد از طمع، جان به باد. (اسدی)

ضرب المثل در مورد طمع داشتن

طمع می‌برد از رخ مرد، آب
سیه روی شد تا گرفت آفتاب. (سعدی)
هست زیر فلک گردنده

ضرب المثل در مورد طمع

قانع، آزاده و طامع، بنده. (جامی)
مشو آنجا که دانه طمع است
زیر دانه نگر که دام بلاست. (مسعود سلمان)

ضرب المثل درباره طمع کاری

هر که را با طمع سر و کار است
گر عزیز جهان بُوَد، خوار است. (مکتبی)
راه ميان‌بر و ايمن به نوميدي و تسليم [گردن نهادن] اين است كه باور داشته باشيم جايي، طرحي از چيزهايي وجود دارد كه تعارض، مبارزه، ناداني، زياده‌خواهي و آز و بدخواهي شخص را از ميان مي‌برد. ((ديويد ليلينتال))
من در شناخت هر اندازه حريص باشم نمی‌توانم جز از طريق نگرش خود چيزي كشف كنم و به نگرش ديگران دست نمی‌یابم. ((نيچه))
جهان در نظر آن كس كه به مقام رفيع انساني نائل گردد، غنی‌تر می‌شود؛ وسوسه و جذبه‌های حرص و ولع افزايش يافته و براي انسان دام می‌گسترند. همچنين، انواع گوناگون تحريكها، لذت‌ها و دردها بيشتر می‌شوند. ((نيچه))
هر كس زنجير طمع را دور بيندازد، بدبختي از او دور می‌شود؛ مانند قطره آب كه روي برگ گل می‌لغزد و می‌ریزد. ((بودا))
هر آنچه را كه داري غنيمت شمار، از زياده خواهي درگذر. ((كتلين. ا. برين))
فزون خواهي براي داشته‌های ما زيانبار است. ((آرد بزرگ))
آفريدن چنان ثروتي است كه حرص و طمع را بي معنا می‌سازد. وقتي ثروت كافي باشد، فقر از ميان خواهد رفت. ((اشو))
وقتي از پول يا چيزهاي باارزش ديگر خود می‌گذرید، در درون خويش احساس رضايت می‌کنید. اين كار ديو آز و طمع را نابود می‌سازد. ((ريچارد فوستر))
بزرگ‌ترین اشتباه و چاله‌ی زندگي يك [فرد] زياده خواه در آن است كه پيش از كسب آمادگي لازم، پشت ميز مديريت بنشيند. ((آرد بزرگ))
سه قدرت بر جهان حكومت می‌کند: 1- ترس 2- آزمندي 3- ناداني. ((آلبرت انيشتين))

متن در مورد حرص مال دنیا

آن قدر بر مال دنيا حريص مباش كه براي از دست دادنش اندوهناك شوي. ((سقراط))
اگر ما از زياده خواهي چشم پوشي كنيم جنگ هم تكرار نخواهد شد. ((كورت توخلسكي))
توانگر كسي است كه به آنچه خداوند توانا نصيبش كرده خرسند باشد. زيرا شوريده بخت تر و پراكنده خاطرتر از آزمند كسي نيست. ((بزرگمهر))
برده فقط يك آقا دارد، اما شخص طمعكار نسبت به هر كسي كه او را ياري كند، برده است. ((رالف والدو امرسون))
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

شعر درباره طمع کاری

از قناعت می‌رود بیرون ز سر سودای حرص
ره ندارد در دل خرسند استسقای حرص
چین ابرو می‌شود سوهان دندان طمع
از ترشرویی یکی صدمی شود صفرای حرص
سنگ ره راه می‌کند سنگ فسان درقطع راه
خار رابال وپر پرواز سازد پای حرص
تاک را نشو و نما از قطع می‌گردد زیاد
ازبریدن می‌کشد قامتید طولای حرص
گرچه می‌داند که می‌سوزد برای خرده‌ای
می زند برقلب آتش طبع بی پروای حرص
قامت خم خواب غفلت رادوبالامی کند
موی پیران را ید بیضاست درانشای حرص
بی تردد نیست زیر خاک هم جان حریص
کم نمی‌گردد به لنگر شورش دریای حرص
می‌توان کردن به شستن روی زنگی راسفید
تیرگی نتوان به صیقل بردن ازسیمای حرص
ازخس و خاشاک گردد آتش افزون شعله ور
بیشتر گردد ز جمع مال استیلای حرص
می‌تند در خانه‌های کهنه اکثر عنکبوت
بیشتر در طینت پیران بود مأوای حرص
هر که چون موج سراب از کف عنان حرص داد
می‌شود صائب بیابان مرگ درصحرای حرص
شعر از صائب تبریزی
من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم
مگر ببینمت از دور و گام برگیرم

شعری در مورد طمع مال دنیا

تا توان کردن ز خون ما نگارین دست را
از حنا بهر چه باید کرد رنگین دست را
سینه‌اش از باده لعلی بدخشان می‌شود
هر که سازد چون سبو در خواب بالین دست را
انتظار قتل، کار عاشقان را ساخته است
تا تو می‌سازی بلند ای کوه تمکین دست را
بس که از دل‌های خونین است زلفش مایه دار
می‌کند در هر سراسر، شانه رنگین دست را
پای ایمان جهانی در خم لغزیدن است
بر میاور ز آستین ای دشمن دین دست را
رشته نازک، گوهر دلها ازان نازک‌تر است
زینهار آهسته کش در زلف مشکین دست را
بحر را سر پنجه مرجان نیندازد ز جوش
چند بر دل می‌نهی از بهر تسکین دست را
فرصت خاریدن سر، خواجه را از حرص نیست
کی معطل می‌گذارد جسم گرگین دست را
خون گریبان می‌درد از زخم هر دم بر تنم
تا که خواهد ساخت از خونم نگارین دست را
بر نمی‌دارد گل از دامان شبنم دست خویش
چون به آسانی کشد ز آیینه خودبین دست را
قمریان را عقده‌ای‌ای سرو از دل باز کن
تا به کی بیکار بتوان داشت چندین دست را
بیستون را تیشه‌ام در حمله اول گداخت
نیست با من نسبتی فرهاد سنگین دست را
خشک می‌گردد ز حیرت چون به دامانش رسد
می‌کنم بی طاقتی چندان که تلقین دست را
کی به خون قطره صائب پنجه رنگین می‌کند؟
آن که چون مرجان کند از بحر خونین دست را
شعر از صائب
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال دوام را
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش
پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضه دارالسلام را
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است
ای خواجه بازبین به ترحم غلام را
حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ جام را
شعر از حافظ
به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
که مونس دم صبحم دعای دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست برد
ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست
دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز
نمی‌کنی به ترحم نطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست
شعر از حافظ
از جهان تا رشته تابی دسترس باشد ترا
هر سر خاری درین وادی عسس باشد ترا
چند از آمیزش دریای وحدت چون حباب
پرده دار چشم کوته بین، نفس باشد ترا؟
تا تو می‌لرزی به تار و پود هستی همچو موج
قسمت از دریای گوهر خار و خس باشد ترا
چشم بی شرم تو سیری را نمی‌داند که چیست
در تلاش رزق تا حرص مگس باشد ترا
چون شرر در سنگ، بی برگی ترا دارد ضعیف
می‌شوی سرکش اگر یک مشت خس باشد ترا
می‌شوی افتاده‌تر، هر چند برخیزی ز جا
تا ز مردم دستگیری ملتمس باشد ترا
شرم دار از حق، منال از بی کسی چون ناکسان
کیست آخر عالم ناکس که کس باشد ترا
از گرفتاران خود، صیاد می‌گیرد خبر
فکر روزی، چند در کنج قفس باشد ترا
آرزو کرده است آبستن ترا همچو زنان
زان ز دنیا هر زمان چیزی هوس باش ترا
صرف در پرداز دل کن قوت بازوی خویش
در جهان تیره صائب تا نفس باشد ترا
شعر از صائب تبریزی

متن در مورد طمع انسان

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم
تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است
از چشم خود ندارد، سلمان طمع که چشمش
آبی زند بر آتش، کان بی‌جگر نباشد
ای دل نگفتمت که طمع بر کن از لبش
هر چند بی نمک نبود لذت کباب

متن در مورد طمع پول

ما همچو آدم از طمع خام دست خویش
در خلد نان پخته خود خام کرده‌ایم
از چشم اوحدی من خفتن طمع ندارم
تا پاسبان زاری بر بام عشق باشد
داد از دل پر طمع چه دارم
بر خیر چرا کنم سر از داد
شکوه بیجاست، مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم، آنم دادی
حسد جان را نمی‌گزد
و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی‌کند

متن در مورد طمع کاری

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست
بی نم خجلت نمی‌باشد سر و کار طمع
جنس استغنا عرق دارد ببازار طمع
از حیات بی وفا یاری طمع داریم ما
در نشیب از سیل خودداری طمع داریم ما
دست از طمع بشوی که از شومی طمع
در حق خود دعای گدا نیست مستجاب
به اندودن مس خود را طمع دارد طلا گردد
دل روشن کسی کز رخت زر تاری طمع دارد
سنجیدگی ز هیچ سبکسر طمع مدار
از بادبان گرانی لنگر طمع مدار
آبرو رامی برد از چهره اظهار طمع
ابر آب روی مردان است گفتار طمع
درآمد او به طمع تا به پوست خرس رسید
به دست خرس بکرد آن طمع گرفتارش

استوری در مورد حرص و طمع مال دنیا

طمع تن نوال تو طمع دل جمال تو
نظر تن بنان تو هوس دل بنان تو
تو را به درگه میر اجل که برد؟ طمع
اگر طمع نبود خود تؤی امیر اجل
دست طمع کرده میان تو را
پیش شه و میر دو تا چون دوال
من آن دارم طمع کائن دل طمع را
ندارد در دو عالم جز به یزدان
چو با من دل وفا کرد این طمع را
گرفتم نیک بختی را گریبان
لعبت شیرین اگر ترش ننشیند
مدعیانش طمع کنند به حلوا
شد دلم، تا شدم گرفتارت
به طمع طره‌های طرارت
در کمندش چنان گرفتارم
که خلاصی طمع نمی‌دارم
حریصم کرد طمع داد قندت
اگر چه بنده خرسند عظیمست
بسیار ره است تا به جایی
کاندر سوداش طمع بستی
بگسل طمع از وفای جاهل
هرچند که بینیش مقدم
من آن دارم طمع کائن دل طمع را
ندارد در دو عالم جز به یزدان
وقت حاضر جوابی کرامت
چون گشاید طمع زبان سؤال

استوری در مورد حرص و طمع

اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمع
چه خوش است حرف وصال هم نکند کسی رقم از طمع
هوس جنون زده تا کجا همه سو قدم زند از طمع
بکجاست کنج قناعتی که در قسم زند از طمع
ز گلهای چمن هر کس وفاداری طمع دارد
حیا و شرم از خوبان بازاری طمع دارد
به تنگ آمد دلم، یک خنجر کاری طمع دارد
از آن مژگان قتال اینقدر یاری طمع دارد
کم طمع شد آن کسی کو طمع در عشق تو بندد
کم سخن شد آن کسی که عشق با او شد مکالم
ز طمع آدمی باشد که خویش از وی چو بیگانه است
وگر او بی طمع بودی همه کس خال و عم بودی
در خواب نبیند رخ آرام دگر بار
هر دل که طمع در طلب وصل شما کرد

استوری در مورد طمع

چون طمع دارند مشتاقان وفا از نیکوان
حسن چون با نیکوان هم بی وفایی می‌کند
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
طمع خام بین که قصه فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد

متن در مورد آدمهای حریص

ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت
که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع
گر چه دربانی میخانه فراوان کردم

متن در مورد ادم طمع کار

امید در شب زلفت به روز عمر نبستم
طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستان جانی مشکل توان بریدن
حافظ طمع برید که بیند نظیر تو
دیار نیست جز رخت اندر دیار حسن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود
حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
پدر تجربه‌ای دل تویی آخر ز چه روی
طمع مهر و وفا زین پسران می‌داری
حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت
آتش زند به خرمن غم دود آه تو
حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار
عملت چیست که فردوس برین می‌خواهی
کم کن طمع از جهان و میزی خرسند
از نیک و بد زمانه بگسل پیوند
شادی طمع مدار، که آشوب ماتم است
یاری ز کس مجوی، که یاری پدید نیست
طمع بخاک فرو می‌برد حریصان را
ز حرص بر سر قارون رسید، آنچه رسید

متن زیبا در مورد طمع

شادی طمع مدار، که آشوب ماتم است
یاری ز کس مجوی، که یاری پدید نیست
شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن
بامدادت که نبینم طمع شامم نیست
بسوخت سعدی در دوزخ فراق و هنوز
طمع از وعده دیدار بر نمی‌گیرد
فدای جان تو گر جان من طمع داری
غلام حلقه به گوش آن کند که فرمایند
طمع مدار وصالی که بی فراق بود
هرآینه پس هر مستیی خمار آید
بندگی هیچ نکردیم و طمع می‌داریم
که خداوندی از آن سیرت و اخلاق آید
رفتار شاهد و لب خندان و روی خوب
چون آدمی طمع نکند در سماحتش
آنقدر جرأت ز بخت نارسا دارم طمع
کز دل صد چاک سازم شانه گیسوی ترا
عالمی چون زخم آغوش طمع وا کرده‌اند
تا کجا خواباند آن مژگان کافر تیغ را
5/5 - (1 امتیاز)

کتاب الکترونیکی (182 صفحه)

فایل صوتی کتاب (132 دقیقه)

کتاب الکترونیکی 14 تمرین مکمل

برنامه تمرینی 4 هفته ای

موسیقی درمانی سابلیمینال

اطلاعات بیشتر
منبع
پارسی زیsms-starجسارتbeytoote

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا