انشا در مورد صندوقچه مادربزرگ
در این مطلب از مجله اینترنتی مثبت 1، انشا در مورد صندوقچه مادربزرگ با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری برای شما آماده نموده ایم. امیدواریم که موردتوجه شما قرار گیرد.
⭐انشا اول در مورد صندوقچه مادربزرگ⭐
مقدمه:
در گوشهای از اتاق مادربزرگ، یک صندوقچه قدیمی وجود دارد. این صندوقچه کوچک و زیبا، همیشه برای من جالب بوده است. هر بار که به آن نگاه میکنم، یاد داستانهای قدیمی و رازهای نهفته در آن میافتم. امروز میخواهم دربارهی این صندوقچه و چیزهایی که درون آن است، برایتان بگویم.
بدنه:
صندوقچه مادربزرگ چوبی و رنگ و رو رفته است. وقتی در آن را باز میکنم، بوی چوب قدیمی و عطر داستانهای زمانهای دور به مشامم میرسد. درون صندوقچه، اشیای زیادی وجود دارد. اول از همه، یک دفتر کوچک با جلد چرمی است. مادربزرگ همیشه میگوید که این دفتر، یادداشتهای او از زمان جوانیاش است.
در کنار دفتر، یک جفت گوشوارهی زیبا با سنگهای رنگی هم هست. مادربزرگ میگوید این گوشوارهها را در روز عروسیاش به گوش کرده بوده. هر بار که این گوشوارهها را میبینم، به روز عروسی مادربزرگ فکر میکنم و میخواهم بدانم چه داستانهایی پشت آنها نهفته است.
همچنین در صندوقچه، تعدادی عکس قدیمی وجود دارد. عکسهایی از مادربزرگ و پدربزرگ که جوانتر بودند و لبخند به لب داشتند. وقتی به این عکسها نگاه میکنم، حس میکنم که آنها چه زندگی شیرینی داشتهاند و چقدر همدیگر را دوست داشتهاند.
نتیجه:
صندوقچه مادربزرگ برای من تنها یک جعبهی قدیمی نیست. این صندوقچه پر از داستانها، یادها و احساسات است. هر بار که در آن را باز میکنم، دنیای جدیدی از خاطرات و رازها را کشف میکنم. من عاشق این صندوقچه هستم و امیدوارم روزی بتوانم به فرزندانم هم دربارهی آن بگویم و داستانهای مادربزرگ را با آنها به اشتراک بگذارم.
⭐انشا دوم در مورد صندوقچه مادربزرگ⭐
مقدمه:
در گوشه ای از اتاق مادربزرگم، صندوقچه ای قدیمی قرار داشت که همیشه مرا به خود جذب می کرد. صندوقچه ای کوچک و چوبی با قفل آهنی که بر روی آن نقش و نگارهای زیبایی حک شده بود.
بدنه:
روزی از روزها که به خانه مادربزرگم رفته بودم، از او خواستم که صندوقچه را به من نشان دهد. مادربزرگم با لبخندی بر لب، صندوقچه را از زیر تختش بیرون آورد و آن را به من داد.
صندوقچه سنگین بود و وقتی آن را در دست گرفتم، احساس کردم که گویی خاطرات زیادی را در خود جای داده است. مادربزرگم قفل صندوقچه را باز کرد و در آن را به من نشان داد.
داخل صندوقچه پر از چیزهای کوچک و بزرگ بود. لباس های قدیمی، عکس های یادگاری، نامه ها، و … . مادربزرگم یکی یکی این وسایل را بیرون آورد و برایم تعریف کرد که هر کدام از آنها برای او چه معنایی دارد.
لباس های قدیمی، یادآور دوران جوانی مادربزرگم بودند. عکس های یادگاری، خاطرات شیرین زندگی او را زنده می کردند. نامه ها، از عشق و علاقه مادربزرگم به خانواده و دوستانش حکایت داشتند.
من با دقت به وسایل داخل صندوقچه نگاه می کردم و با شنیدن داستان های مادربزرگم، به گذشته سفر می کردم. انگار که خود بخشی از آن خاطرات بودم.
وقتی مادربزرگم تمام وسایل را بیرون آورد، صندوقچه را بست و آن را به من بازگرداند. من صندوقچه را در آغوش گرفتم و گفتم: «این صندوقچه، برای من از همه چیز ارزشمندتر است.»
مادربزرگم لبخندی بر لب زد و گفت: «این صندوقچه، هدیه ای است از طرف پدر و مادرم. آنها این صندوقچه را برای من زمانی که عروس شدم، خریدند. من هم آن را برای تو نگه داشته ام تا وقتی بزرگ شدی، خاطرات زندگی ام را به تو نشان دهم.»
من صندوقچه را به اتاقم بردم و آن را زیر تختم گذاشتم. هر وقت دلم می گرفت، صندوقچه را بیرون می آوردم و به وسایل داخل آن نگاه می کردم. این کار، باعث می شد که حالم بهتر شود و خاطرات شیرین گذشته را به یاد بیاورم.
نتیجه:
صندوقچه مادربزرگم، برای من بیشتر از یک صندوقچه قدیمی بود. این صندوقچه، گنجینه ای از خاطرات و عشق بود که مادربزرگم با مهربانی آن را برای من به یادگار گذاشته بود.
خوب بود ولی نه خیلی خوب
چه متن زیبایی