رتبهبندی کامل ۲۹ انیمیشن پیکسار؛ از ضعیفترین تا بهترین اثر

پیکسار تا امروز ۲۹ انیمیشن بلند ساخته و هرکدام از آنها بخشی از مسیر رشد این استودیو بودهاند. این مجموعه که کارش را با پروژههای کوچک و کوتاه شروع کرد، کمکم آنقدر پیشرفت کرد که امروز یکی از معروفترین نامها در دنیای انیمیشن است. راه پیکسار همیشه آسان نبوده، اما تلاش و خلاقیت تیم آن باعث شده آثار این استودیو برای میلیونها نفر در دنیا خاطرهساز باشد.
نقطهی شروع معروف شدنش هم زمانی بود که «داستان اسباببازی» اکران شد؛ انیمیشنی که راه تازهای در دنیای سهبعدی باز کرد و پیکسار را به اوج رساند. بعد از آن، این استودیو یکی پس از دیگری انیمیشنهای موفق ساخت و تبدیل به یکی از ستونهای اصلی دنیای دیزنی شد.
نکتهی جالب دربارهی پیکسار این است که حتی «ضعیفترین» انیمیشنهایش هم تماشاییاند. بعضی کارها درخشان و ماندگارند و بعضی معمولیتر، اما تقریباً همهشان از نظر تصویر، شخصیتها و سرگرمکنندگی کیفیت بالایی دارند. همین باعث شده رتبهبندی انیمیشنهای پیکسار سخت باشد؛ چون بیشترشان دوستداشتنی و قابل دفاعاند.
در ادامه، رتبهبندی همهی ۲۹ انیمیشن پیکسار آورده شده تا انتخاب و پیدا کردن آثار محبوب، راحتتر شود.
ماشینها ۲ (۲۰۱۱)
اینکه «ماشینها ۲» در رتبهی آخر فهرست پیکسار قرار میگیرد، خودش نشان میدهد فیلمهای دیگر این استودیو چقدر قوی هستند. این دنباله، اگر فقط یک کارتون رنگارنگ و پرهیجان برای کودکان باشد، کاملاً قابلقبول است؛ بچهها از مسابقهها و صحنههای شلوغش لذت میبرند. اما وقتی آن را با استانداردهای همیشگی پیکسار مقایسه کنیم، داستان «لایتنینگ مککوئین» از نفس میافتد و جذابیتش کم میشود.
خیلیها «ماشینها ۲» را یکی از تجاریترین و کمروحترین لحظات پیکسار میدانند؛ دنبالهای که واقعاً ضرورتی برای ساختهشدنش وجود نداشت، اما با وجود کیفیت پایینتر، فروش زیادی هم داشت. فیلم از جادویی که معمولاً در آثار پیکسار دیده میشود، فاصله دارد و بهجای شوخطبعی عمیق و جذابیت جهانی، بیشتر به نمایش مسابقههای پرهیجان تکیه میکند و این باعث میشود شخصیتها و داستان در حاشیه قرار بگیرند.
همچنین فیلم تلاش میکند مسابقهی اتومبیلرانی را با خط داستانی شبیه فیلمهای جاسوسی ترکیب کند، اما این دو با هم خوب نمیچسبند و روایت از هم گسیخته میشود. در نتیجه، آن صمیمیت، انسجام و کیفیتی که طرفداران از پیکسار انتظار دارند، در «ماشینها ۲» کمتر دیده میشود.
ماشینها ۳ (۲۰۱۷)
نکتهی مثبت «ماشینها ۳» این است که از «ماشینها ۲» بهتر است. رقابت برای جایگاه ضعیفترین فیلم پیکسار بین همین دو دنباله است و قسمت سوم کمی موفقتر عمل میکند. «ماشینها ۳» تلاش میکند اشتباهات قسمت دوم را جبران کند و به همین دلیل، اینبار تمرکز بیشتری روی داستان دارد. «لایتنینگ مککوئین» در این فیلم با واقعیتی سخت روبهرو میشود: دوران اوجش رو به پایان است. همین موضوع پایهی داستان را میسازد و مسیر جذابتری ایجاد میکند؛ مسیری که به پیکسار اجازه میدهد جنبهی احساسی و انسانی روایت را بیشتر نشان دهد.
با این حال، «ماشینها ۳» همچنان یک فیلم از مجموعهی «ماشینها» است؛ یعنی پر از صحنههای مسابقهای رنگارنگ و تماشایی که معمولاً از مسیر امن و قابلپیشبینی خارج نمیشوند. وقتی همهی فیلمهای پیکسار را کنار هم میگذاریم، اینکه «دومین فیلم ضعیف استودیو» در نهایت فقط یک اثر «متوسط» باشد، نشان میدهد کیفیت سایر آثار پیکسار چقدر بالاست. با وجود داستانی منطقیتر و لحظات احساسیتر، «ماشینها ۳» اثر خیلی ماندگاری نمیگذارد و زیر سایهی فیلمهای خلاقانهتر و عمیقتر پیکسار قرار میگیرد.
دایناسور خوب (۲۰۱۵)
اگر مجموعهی «ماشینها» اولین لغزش پیکسار از نظر منتقدان بود، «دایناسور خوب» اولین شکست واقعی این استودیو در گیشه محسوب میشود. با این حال، کیفیت فیلم بههیچوجه در حد فروش پایینش نیست. ایدهی اصلی آن بسیار جذاب است: اگر دایناسورها هرگز منقرض نمیشدند، سرنوشت زمین چگونه پیش میرفت؟ اما اجرای فیلم، با اینکه بد نیست، آنقدر قدرتمند و متفاوت ظاهر نمیشود که بتواند این ایدهی ارزشمند را به بهترین شکل ممکن نشان دهد. ضعف در تبلیغات هم نقش مهمی در شکست آن داشته است.
تماشاگران پیکسار به داستانهای چندلایه و احساسات عمیق عادت دارند، اما این داستانِ پیشاتاریخی فقط بخش کوچکی از توان واقعی استودیو را نشان میدهد. «دایناسور خوب» لحظاتی زیبا و دلنشین دارد، اما بعد از پایان، اثر خیلی ماندگاری بر ذهن و دل تماشاگر نمیگذارد. فیلم ایدههای بزرگی مطرح میکند، ولی خیلی زود از رونق میافتد و شانس ساخت ادامه برای آن از بین میرود.
با وجود مناظر چشمنواز، چند صحنهی احساسی و فضای بصری خیرهکننده، «دایناسور خوب» از نظر انسجام داستان، عمق شخصیتها و قدرت روایت، در سطح شاهکارهای پیکسار ظاهر نمیشود و در نهایت به یک فیلم خوشساخت اما فراموششدنی تبدیل میشود.
لایتیر (۲۰۲۲)
«لایتیر» قرار است همان فیلمی باشد که «اندی» در کودکی دیده و باعث شده عاشق اسباببازی «باز لایتیر» شود. یعنی در دنیای «داستان اسباببازی»، این فیلم در سینماها اکران شده و بچهها پس از دیدنش، اسباببازی شخصیت اصلی را میخرند. اگر کارگردان کاملاً به همین ایده وفادار میماند، شاید با طرحی بسیار هوشمندانه روبهرو میشدیم. اما نسخهای که ساخته شده، بیشتر شبیه یک فیلم پرفروش امروزی است و اصلاً حس و حال فیلمی را که قرار بود در سال ۱۹۹۵ وجود داشته باشد، ندارد؛ خیلی مدرنتر و پیشرفتهتر از آن دوره به نظر میرسد.
با وجود همهی اینها، فیلم نکات مثبت زیادی دارد. اشارههای کوچک و بزرگ به «داستان اسباببازی»، دوستی احساسیای که زیر فشار گذر زمان لطمه میبیند، پیچش داستانی مربوط به امپراتور زورگ، بازی خوب صداپیشهٔ اصلی، و جلوههای بصری چشمنواز، از نقاط قوت فیلم هستند. با این حال، پیام اصلی فیلم – اینکه «کار گروهی ارزشمند است» – در مقایسه با موضوعات عمیق و تأثیرگذار بسیاری از فیلمهای دیگر پیکسار، ساده و معمولی جلوه میکند. همچنین فیلم آنقدر که باید، از حالوهوای علمی–تخیلی شلوغ و پرهیجان دههی نود الهام نمیگیرد تا بتواند ترکیبی کامل از هیجان و احساس بسازد.
در پایان، «لایتیر» فیلمی سرگرمکننده و خوشایند است، اما از نظر اهمیت داستانی و ارتباط با خط اصلی «داستان اسباببازی» نقش چندانی ندارد و بیشتر شبیه یک بخش جانبی است تا ادامهای ضروری و پایهای.
ماشینها (۲۰۰۶)
همه میدانند که دنبالههای پیکسار معمولاً به اندازهی قسمتهای اول جذاب نیستند؛ اما اینکه یک مجموعه از ابتدا تا انتها نتواند حتی یک فیلم «واقعاً محبوب میان همهی مخاطبان» بسازد، کمی عجیب است. این دقیقاً وضع مجموعهی «ماشینها»ست؛ تنها مجموعهای از پیکسار که هیچیک از قسمتهایش محبوبیت گسترده پیدا نکرده است.
پس از جان بخشیدن به اسباببازیها، حشرات، ماهیها و هیولاها، نوبت به ماشینها رسید. از یک نظر، این انتخاب منطقی بود؛ یعنی شخصیت دادن به اتومبیلها. اما مشکل اصلی مجموعه از همینجا شکل میگیرد: داستان کمرمق، جذابیت محدود برای بخشی از مخاطبان، و تکیهی زیاد بر ظاهر و شکل، به جای محتوای عمیق.
با اینکه این ضعفها در قسمتهای بعدی بیشتر میشود، قسمت اول «ماشینها» هنوز نکات قابل توجهی دارد: صداپیشگان قوی، فضای جادهای و شهر کوچکِ آرام، و ایدهی کلی مسابقه و توقف ناگهانی در شهری فراموششده. این قسمت از نظر احساس و پیام، بهتر از دو قسمت بعدی است، اما در مقایسه با اکثر فیلمهای دیگر پیکسار، از نظر تأثیرگذاری و ماندگاری در سطح پایینتری قرار میگیرد. ریتم قابلپیشبینی و مسیر داستانی تکراری هم باعث میشود «ماشینها» بیشتر یک فیلم معمولی و دوستداشتنی باشد تا یک اثر برجسته و ماندگار.
دانشگاه هیولاها (۲۰۱۳)
«دانشگاه هیولاها» ادامهی مستقیم «کارخانه هیولاها» نیست؛ بلکه داستانی قبل از آن است و به دوران دانشگاهی «مایک وازوسکی» و «جیمز پی. سالیوان» میپردازد. شاید بسیاری از طرفداران منتظر چنین داستانی نبودند، اما فیلم از این فرصت خوب استفاده میکند و از رقابت و دشمنی اولیهی بین مایک و سالی، لحظههای خندهدار و ماجراجوییهای زیادی میسازد.
این فیلم توضیح میدهد این دو چطور با هم آشنا شدند، اما بیشتر از این، چیز بزرگی به داستان قسمت اول اضافه نمیکند. روایت تا حدی محتاط است و بیشتر بر علاقهای که مخاطبان قبلاً به شخصیتها داشتهاند تکیه میکند. در عوض، فضای دانشگاهی باعث میشود دنیای هیولاها گستردهتر نشان داده شود و معلوم شود این جهان، روابط و گروهبندیهای مختلفی دارد. جذابیت مایک و سالی همچنان حفظ شده و همین موضوع باعث دوستداشتنی بودن فیلم میشود.
در کل، «دانشگاه هیولاها» فیلم خوبی است، اما زیر سایهی جذابیت و تازگی قسمت اول قرار میگیرد. داستان کمی قابلحدس است و از نظر احساسی به اندازهی «کارخانه هیولاها» تأثیرگذار نیست. به همین دلیل، بیشتر شبیه یک ماجرای جانبی سرگرمکننده است تا یک اثر ماندگار جدید.
المنتال (بنیادین – عنصری) (۲۰۲۳)
«بنیادی» بر اساس تجربهی شخصی کارگردان، «پیتر سوهن»، و داستان مهاجرت ساخته شده است. این فیلم در بالاترین سطح آثار پیکسار قرار نمیگیرد، اما همچنان از بسیاری از انیمیشنهای دیگر بهتر و پختهتر است. مانند بسیاری از کارهای پیکسار، در اینجا هم موضوعهایی مثل میراث خانوادگی، توقعهای والدین و تلاش نسل جوان برای پیدا کردن مسیر دلخواه خودش دیده میشود.
در فیلم، موضوع تبعیض و نژادپرستی به شکل نمادین و از طریق «عناصر» مختلف نشان داده میشود؛ هرچند روایت آنقدر که بعضی از تماشاگران انتظار دارند، پیش نمیرود و در بخشهایی محتاط عمل میکند. با این حال، انیمیشن فیلم بسیار زیباست، شخصیتها جذاب و پرداختشده هستند، و فیلم برای گروههای مختلف سنی واقعاً سرگرمکننده است. لایههای عمیقتر و پیامهای همیشگی پیکسار – مثل اهمیت هویت، خانواده و پذیرش تفاوتها – در فیلم دیده میشود و حتی در بخشهایی که داستان کند میشود، رابطهی میان «امبر» و «وید» همچنان شیرین و تماشایی باقی میماند.
در جستجوی دوری (۲۰۱۶)
«در جستوجوی دوری» هم مانند «دانشگاه هیولاها» دنبالهای بود که خیلیها منتظرش نبودند. با این حال، باید به پیکسار حق داد که به جای ساخت یک ادامهی کاملاً تکراری، تلاش کرد مسیر تازهای انتخاب کند. این بیمیلی اولیهی تماشاگران باعث شد استقبال در ابتدا کمی سرد باشد، اما خود فیلم در مجموع اثری قوی و قابلتوجه است.
داستان بر «دوری»، ماهی آبی فراموشکار، تمرکز دارد. فیلم در همان جایی که بسیاری از دنبالهها شکست میخورند، موفق عمل میکند: از نظر احساسات و حسِ کشف، بسیار شبیه تجربهی تماشای «در جستجوی نمو» است. فیلم با خاطرات ناقص و پراکندهی دوری بازی میکند، گذشتهی خانوادگی او را آشکار میکند و همین خاطرات گمشده، لحظههای احساسی مهمی میسازند.
هرچند میتوان گفت ساخت این دنباله از نظر داستانی «اجباری» نبود، اما فروش بسیار بالای فیلم نشان داد که مخاطبان همچنان علاقهمند به بازگشت به این دنیا هستند. داستان فیلم بهخوبی بهتنهایی قابل فهم است و لازم نیست حتماً قسمت اول را دیده باشید. شخصیتهای تازه و مکانهای جدید زیرآب نیز باعث میشوند فیلم تکراری نشود. در نتیجه، «در جستوجوی دوری» ادامهای مناسب و ارزشمند برای «در جستوجوی نمو» است، هرچند به اندازهی یک شاهکار ضروری و بینقص نیست.
الیو (۲۰۲۵)
«الیو» بسیاری از ویژگیهای آشنا در فیلمهای پیکسار را دارد؛ داستان رشد یک نوجوان، احساس تنهایی، انیمیشن پرجزئیات، و ترکیبی از صمیمیت و طنز. پشت ساخت فیلم هم افراد باتجربهای از پیکسار حضور دارند و در بخش صداپیشگی نیز گروهی شناختهشده نقشآفرینی کردهاند. در ظاهر، همهچیز برای یک فیلم موفق آماده است.
فیلم از نظر سرگرمکنندگی و تماشای آسان، کاملاً خوب عمل میکند، اما آنقدر متفاوت و ویژه نیست که بتواند خودش را از میان فیلمهای پیکسار بالا بکشد و در ردههای برتر قرار گیرد. دنیای «کمونیورس» – جایی که موجودات گوناگون با هم در ارتباطاند – ایدهی جذابی است، اما به اندازهی کافی عمیق بررسی نمیشود. دوستی «الیو» و «گلودن» بسیار شیرین است و از نکات برجستهی فیلم بهشمار میرود. رابطهی والدین و فرزندان نیز بخش مهمی از داستان است و بهخوبی ارائه میشود، اما در مقایسه با روابط احساسی قدرتمند در برخی فیلمهای دیگر پیکسار، تأثیر کمتری دارد.
در مجموع، «الیو» فیلمی دوستداشتنی، پرماجرا و خوشایند است که تماشای آن لذتبخش خواهد بود، اما وقتی کنار بهترین آثار پیکسار گذاشته میشود، نمیتواند خود را به رتبههای بالاتر برساند.
به پیش (۲۰۲۰)
بعد از «داستان اسباببازی ۴»، پیکسار اعلام کرد مدتی فقط روی فیلمهایی با داستان کاملاً تازه کار میکند و سراغ دنبالهها نمیرود. این تصمیم از سوی بسیاری از مخاطبان، نشانهی توجه به خلاقیت دانسته شد و واکنشهای مثبتی گرفت. «به پیش» اولین فیلم در این دوره بود، اما بدشانسی آورد که در اسفند ۱۳۹۸، همزمان با شروع همهگیری کرونا اکران شد. این اتفاق ضربهی بزرگی به فروش فیلم زد و حتی در همان مدت کوتاه نمایش، بازخوردها بیشتر معمولی و متوسط بود.
داستان فیلم در دنیایی شبیه یک جهان جادویی و افسانهای میگذرد؛ جایی که جادو کمکم از یاد رفته است. دو برادر، با هدف اینکه تنها یک روز پدر از دسترفتهی خود را دوباره ببینند، راهی سفر میشوند. رابطهی عاطفی این دو برادر مرکز اصلی داستان است و موضوعاتی مانند فقدان، خانواده و پذیرش، با لحنی امیدبخش و در عین حال لطیف روایت میشود.
در برخی بخشها ممکن است فیلم به اندازهی لازم مخاطب را درگیر نگه ندارد، اما در مجموع «به پیش» اثری قابلاحترام در کارنامهی پیکسار است؛ فیلمی که اگر در دوران کرونا اکران نمیشد، احتمالاً توجه بیشتری دریافت میکرد. پرداخت صادقانهی غم، اهمیت خانواده و مسیر خودشناسی نشان میدهد پیکسار همچنان میتواند دنیای خیال را با احساسات واقعی پیوند بزند؛ حتی اگر این فیلم در میان شاهکارهای ردهبالای استودیو قرار نگیرد.
لوکا (۲۰۲۱)
«لوکا» از آثار جدیدتر پیکسار است و از نظر تصویری یکی از زیباترین فیلمهای این استودیو محسوب میشود. ساحل و روستای ساحلی ایتالیا با نور گرم تابستان و حالوهوای نوستالژی، و همینطور دنیای زیرآبی هیولاهای دریایی، هر دو با جزئیات بسیار چشمنواز ساخته شدهاند. فیلم که در تابستان ۲۰۲۱ اکران شد، فضای تعطیلات تابستانی کودکان، کنجکاوی، دوستی و کشف دنیا را بهخوبی نشان میدهد و ارزشهایی مانند دوستی، برابری و پذیرفتن تفاوتها را برجسته میکند.
بزرگترین ایرادی که به «لوکا» گرفته میشود، نداشتن لایهی عمیقتر است. فیلم از نظر ظاهر، فضای داستان و حس کلی، بسیار دلپذیر است، اما از نظر احساسات و پیچیدگی روایت، در حد شاهکارهای بزرگ پیکسار نیست. یعنی تماشای آن لذتبخش است، اما آنقدر تاثیرگذار و ماندگار نیست که بارها و بارها به آن بازگردیم. سادگی شیرین و حالوهوای نوستالژی فیلم، تجربهی جذابی میسازد، اما چون ضربهی احساسی خیلی قوی یا داستان بسیار پیچیدهای ندارد، بیشتر یک تجربهی سبک، دلنشین و خوشایند در میان آثار پیکسار بهشمار میآید.
زندگی یک حشره (۱۹۹۸)
«زندگی یک حشره» یکی از اولین فیلمهای پیکسار است که هنوز هم دیدنش لذتبخش است، هرچند به اندازهی بعضی از آثار همزمان خودش، مثل «داستان اسباببازی»، بهعنوان یک اثر ماندگار شناخته نمیشود. این فیلم که تا حدی از «هفت سامورایی» الهام گرفته، دومین فیلم بلند پیکسار محسوب میشود و نشان داد پیکسار استودیویی نیست که فقط یک موفقیت مقطعی داشته باشد؛ بلکه بعد از «داستان اسباببازی» هم توانایی ساخت فیلمهای خوب را دارد. بسیاری از ویژگیهای اصلی پیکسار، مانند شخصیتپردازی انسانی، داستانهایی که برای کودکان و بزرگسالان قابلدرک است، و پرداخت مفاهیم عمیق، از همین فیلم شکل گرفت.
ماجرایی که در دنیای کوچک حشرات روایت میشود، هم برای کودکان و هم برای بزرگسالان جذاب است. شخصیتها مهربان، شجاع و دوستداشتنیاند و در برابر دشمنی واقعی و خطرناک ایستادگی میکنند. در حالی که فیلم سرگرمکننده است، موضوعات جدیتری مانند ظلم، همکاری و تلاش گروهی را هم مطرح میکند. هرچند اکران تقریباً همزمان آن با فیلم دیگری دربارهی حشرات باعث شد توجه مخاطبان تقسیم شود، اما «زندگی یک حشره» همچنان اثری ارزشمند و قابل احترام باقی مانده است. جهانسازی خلاقانه و طنز ظریف فیلم نشان میدهد پیکسار از همان آغاز مسیرش توانایی ساخت داستانهایی پرمفهوم را داشته است.
شگفتانگیزان ۲ (۲۰۱۸)
«شگفتانگیزان ۲» یکی از دنبالههایی بود که طرفداران سالها انتظارش را میکشیدند. همین انتظار طولانی باعث شد توقعها از فیلم بسیار بالا باشد. هرچند شروع موفقی داشت و با استقبال خوبی روبهرو شد، اما بسیاری از بینندگان بر این باورند که به اندازهی قسمت اول تأثیرگذار نیست.
برخلاف برخی مجموعهها، «شگفتانگیزان ۲» فقط به نام قسمت اول تکیه نمیکند. فیلم ایدههای تازهای دربارهی زندگی ابرقهرمانی خانوادهی «پار» مطرح میکند و حتی نقشها را کمی تغییر میدهد. «جکجک»، کودک خانواده، اینبار قدرتهای تازه و عجیب خود را نشان میدهد و صحنههای خندهدار زیادی میسازد. در مجموع، تعادل میان صحنههای اکشن و موضوعات خانوادگی تا حد زیادی حفظ شده است.
با این حال، شخصیت منفی این قسمت در مقایسه با «سندرم» معروف قسمت اول، چندان ماندگار نیست. فاصلهی طولانی بین انتشار دو فیلم نیز باعث شد سطح انتظار بسیار بالا برود. به همین دلیل، با وجود سرگرمکننده و تماشایی بودن «شگفتانگیزان ۲»، این فیلم از نظر احساسات عمیق و نوآوری به جایگاه بیرقیب قسمت اول نمیرسد و شاید همین موضوع باعث شده درخواست برای ساخت «شگفتانگیزان ۳» زیاد شنیده نشود.
دلیر (۲۰۱۲)
پیکسار ۱۳ فیلم ساخت تا بالاخره یک قهرمان اصلی زن را در مرکز داستان قرار دهد. «دلیر» اولین فیلمی است که شخصیت اصلی آن یک دختر است و بهعلاوه، از معدود آثار پیکسار است که در یک فضای تاریخی رخ میدهد. «مِریدا» — شاهزادهی اسکاتلندی — قلب تپندهی فیلم است و تأثیر حضور او در دنیای دیزنی تا سالها بعد هم دیده شده است.
فضای افسانهای و تاریخی فیلم، تغییر جذابی نسبت به دنیای مدرن بسیاری از فیلمهای دیگر پیکسار ایجاد میکند. رابطهی میان مریدا و مادرش بر موضوعاتی مثل استقلال، اختلاف نسلها و سوءتفاهمهای خانوادگی تمرکز دارد؛ موضوعاتی که بسیاری از مخاطبان میتوانند با آن ارتباط برقرار کنند (بهجز بخش تبدیل شدن مادر به خرس که کاملاً فانتزی است). انیمیشن زیبای فیلم، مناظر طبیعی اسکاتلند و طراحی شخصیتها نیز به جذابیت بیشتر اثر کمک میکنند.
تنها ضعف فیلم این است که ریتم داستان و مسیر آن بهسمت اوج، آنطور که باید به یک پایان بسیار قدرتمند ختم نمیشود. اما در مجموع، «دلیر» داستانی هشداردهنده و تأثیرگذار است که دربارهی پیامدهای تصمیمهای عجولانه و اهمیت گفتوگو و درک در خانواده صحبت میکند. موضوعاتی مانند استقلال، مسئولیتپذیری و پیوند خانوادگی، با وجود برخی کاستیها، به فیلم هویت و جذابیت خاصی میدهند.
روح (۲۰۲۰)
«روح» دومین فیلم پیکسار در دوران کرونا و نخستین اثری بود که بهطور مستقیم برای پخش اینترنتی منتشر شد. این فیلم ترکیبی غیرمعمول از موسیقی جَز و دنیای پس از مرگ است؛ ترکیبی که با موسیقی بسیار تأثیرگذار «ترنت رزنر» و «آتیکوس راس» کامل میشود. هرچند این دو آهنگساز معمولاً با سبک جَز شناخته نمیشوند، اما موسیقی این فیلم بهشدت مورد توجه قرار گرفته است.
بسیاری از تماشاگران و منتقدان، «روح» را نشانهای میدانند که ثابت میکند پیکسار همچنان در اوج خلاقیت است. فیلم از نظر ایده، جاهطلبانه و متفاوت است و در عین حال، الهامبخش و امیدبخش. داستان دربارهی «جو گاردنر»، معلم موسیقی جَز است که آرزو دارد نوازندهای بزرگ شود، اما ناگهان حادثهای برایش رخ میدهد و وارد دنیایی دیگر میشود؛ جایی که پرسشهایی مثل «هدف زندگی چیست؟» و «شور واقعی ما از کجا میآید؟» مطرح میشود.
البته فیلم نقدهایی هم داشته است؛ بهویژه دربارهی نحوهی پرداخت شخصیت اصلی که سیاهپوست است. برخی معتقدند که جو گاردنر میتوانست عمیقتر، چندلایهتر و دور از کلیشهها تصویر شود. با این وجود، فیلم مفاهیم سنگینی مانند معنای زندگی، هدف، استعدادهای درونی، و این پرسش که آیا ارزش انسان فقط به دستاوردهای ظاهری وابسته است یا نه، را با ظرافتی چشمگیر مطرح میکند. «روح» از نظر بصری بسیار زیبا، و از نظر احساسی تأثیرگذار است، هرچند در برخی بخشها ممکن است کمی ناهماهنگ یا دوپاره به نظر برسد.
قرمز شدن (۲۰۲۲)
«قرمز شدن» بهاعتقاد بسیاری از مخاطبان، بهترین کار پیکسار در سالهای اخیر است. این فیلم کمی از مسیر همیشگی پیکسار فاصله میگیرد و داستانی تازه با رنگوبوی فرهنگی و شخصی ارائه میدهد. قهرمان داستان، دختر ۱۳ سالهای به نام «می لی» است که علاوه بر سختیهای دوران نوجوانی، هر زمان بیش از حد هیجانزده یا عصبانی میشود، ناگهان به یک پاندای قرمز بزرگ تبدیل میشود.
همانطور که از پیکسار انتظار میرود، فیلم از نظر بصری بسیار چشمنواز است؛ بهخصوص صحنهی کنسرت گروه پسرانهی خیالی «فور تاون» که یکی از زیباترین و احساسیترین لحظات فیلم محسوب میشود. ترکیب طنز، احساس و لحظات پرتنش باعث شده فیلم هم برای نوجوانان جذاب باشد و هم برای بزرگسالان. در طول داستان، میبینیم که مِی کمکم یاد میگیرد «پاندای درون» خود را بپذیرد و بین خواستههایش و توقعهای مادرش تعادل برقرار کند.
آنچه «قرمز شدن» را از آثاری مانند «لوکا» و «به پیش» بالاتر میبرد، حضور عناصر تازه و متفاوت است: روایت پررنگ هویت فرهنگی، نگاه صادقانه و واقعی به دوران بلوغ، پرداخت دقیق اختلاف نسلها، و نمایش رابطهی پیچیده و احساسی میان مادر و دختر. فیلم از زاویهای جدید به موضوعات حساس و واقعی میپردازد و به همین دلیل، برای نوجوانان کاملاً قابلدرک است و برای بزرگسالان یادآور چالشها و دغدغههای دوران نوجوانی.
درون و بیرون ۲ (۲۰۲۴)
ساخت یک ادامه برای «درون و بیرون» — که بسیاری آن را از بهترین آثار پیکسار میدانند — کار سادهای نبود؛ اما «درون و بیرون ۲» توانسته این چالش را بهشکلی قابلقبول و حتی درخشان پشت سر بگذارد. اینبار ذهن «رایلی» در دوران نوجوانی روایت میشود؛ دورانی که با اضافه شدن احساسات تازهای مثل «اضطراب» و «حسادت» پیچیدهتر هم شده است. خط اصلی داستان که روی «اضطراب» تمرکز دارد، مهمترین بخش فیلم است و نشان میدهد چگونه اضطراب، درست در کنار شادی، میتواند بخشی طبیعی از زندگی باشد.
درگیری درونی بین اضطراب و شادی جزو احساسیترین لحظات فیلم است و نسبت به قسمت اول، قدمی رو به جلو در پرداخت موضوعات مربوط به سلامت روان و احساسات پیچیدهی نوجوانی محسوب میشود. «درون و بیرون ۲» نشان میدهد پیکسار در روایت طیف گستردهتری از تجربههای احساسی، به بلوغ بیشتری رسیده است.
با اینکه موضوعات جدی در فیلم وجود دارد، لحن آن همیشه سنگین و غمگین نیست؛ لحظات طنز و شاد فراوانی هم دیده میشود. شادی و دیگر احساسات وارد ماجراجویی تازهای میشوند تا به رایلیِ نوجوان کمک کنند. هرچند بعضی از ساختار داستانی یادآور قسمت اول است، اما نتیجه نشان میدهد این الگو همچنان کارآمد و موفق است. در مجموع، «درون و بیرون ۲» فیلمی سریع، پرهیجان، احساسی و سرگرمکننده است که دربارهی دوران بلوغ و پیدایش هویت شخصی، حرفهای مهم و صمیمانهای میزند.
داستان اسباببازی ۴ (۲۰۱۹)
پایان قسمت سوم «داستان اسباببازی» آنقدر کامل و احساسی بود که تقریباً هیچکس تصور نمیکرد نیازی به ادامه وجود داشته باشد. با این حال، دیزنی و پیکسار تصمیم گرفتند یکبار دیگر به این دنیای محبوب برگردند و «داستان اسباببازی ۴» را در سال ۲۰۱۹ بسازند.
این فیلم همچنان تمام عناصر آشنا و دوستداشتنی مجموعه را حفظ کرده است. شوخیها بهموقع و دلنشیناند و فضای کارناوال، دنیای اسباببازیها را گستردهتر میکند. شخصیتهای تازهای مثل عروسکهای ترسناک، اسباببازیهای گمشده و قاشق–چنگالی که به اسباببازی تبدیل شده، به داستان اضافه شدهاند. همچنین بازگشت «بو پیپ» با شخصیتی قویتر و مستقلتر، یکی از تصمیمهای مهم و موفق فیلم است.
با این وجود، «داستان اسباببازی ۴» بیشتر شبیه یک ماجرای جانبی بلند است تا یک فصل اصلی و ضروری در ادامهی داستان. حالوهوای آن خیلی نزدیک به فیلمهای کوتاه فرعی این مجموعه است. هماهنگ کردن پایان زیبای قسمت سوم با داستان قسمت چهارم کمی سخت به نظر میرسد و نیاز به توضیح بیشتری دارد. شخصیت جدید «فورکی» هم هرچند بامزه است، اما مانند «جسی» یا «کن» خیلی سریع در دل مخاطبان جا نمیگیرد.
در نتیجه، هرچند این قسمت نسبت به سه فیلم قبلی در جایگاه پایینتری قرار میگیرد، اما همچنان چنان کیفیت بالایی دارد که در مقایسه با بسیاری از انیمیشنها، یک فیلم بسیار خوب و قابلتحسین از پیکسار بهشمار میآید.
کوکو (۲۰۱۷)
پیش از آنکه فیلم «روح» به موضوع مرگ و موسیقی بپردازد، «کوکو» سه سال زودتر این مسیر را آغاز کرده بود. البته اینبار بهجای فضای جَز، وارد دنیای رنگارنگ فرهنگ مکزیک و جشن «روز مردگان» میشویم. «کوکو» از نظر انیمیشن، موسیقی و داستانی که هم اشک میآورد و هم لبخند، در حد بهترین آثار پیکسار ظاهر میشود.
داستان دربارهی پسربچهای به نام «میگل» است که آرزوی نوازنده شدن دارد؛ اما خانوادهاش بهطور کامل موسیقی را ممنوع کردهاند. او بر اثر یک اتفاق عجیب، وارد «سرزمین مردگان» میشود؛ جایی که باید هم راه بازگشت به دنیای زندهها را پیدا کند و هم حقیقت خانوادهاش را کشف کند. ترانههای بهیادماندنی، رنگهای درخشان و دنیای پرجزئیات مردگان، فیلم را به تجربهای احساسی و فراموشنشدنی تبدیل میکنند.
هرچند «کوکو» شاید از نظر ساختاری کاملاً بینقص نباشد، اما صمیمیت فضای داستان، شخصیتهای باورپذیر و احترام عمیقی که به فرهنگ و سنت مکزیکی نشان میدهد، باعث میشود این کاستیها دیده نشوند. فیلم دربارهی خانواده، ریشهها، یاد عزیزانی که از دنیا رفتهاند و اهمیت زنده نگه داشتن خاطرهی آنهاست. همین ترکیب صادقانه و احساسی، «کوکو» را در دل بسیاری از مخاطبان به اثری بسیار محبوب و ماندگار تبدیل کرده است.
راتاتویی (۲۰۰۷)
ایدهی «موشی که سرآشپز میشود و در آشپزخانهی یک رستوران فرانسوی کار میکند» در نگاه اول عجیب و سختباور است، اما «راتاتویی» ثابت میکند همین ایده میتواند به یکی از الهامبخشترین فیلمهای پیکسار تبدیل شود. قهرمان داستان، موشی به نام «رِمی» است که حس چشایی و بویایی فوقالعادهای دارد و عاشق آشپزی است. مشکل تنها این است که هیچکس حاضر نیست یک موش را بهعنوان آشپز بپذیرد.
رمی با پنهان شدن زیر کلاه یک کارآموز سادهدل به نام «لینگوئینی»، حرکات او را کنترل میکند و از این طریق، کمکم به رؤیای آشپز شدن نزدیک میشود. فیلم بهزیبایی میان شلوغی و هیجان آشپزخانهی رستوران، با داستانی دربارهی پذیرش، دنبال کردن علاقه، و باور داشتن به خود، تعادل برقرار میکند. پیام اصلی فیلم این است که استعداد و عشق به کار میتواند در هر جایی و در هر قالبی — حتی در وجود یک موش کوچک — پیدا شود.
«راتاتویی» در ظاهر فیلمی آرامتر و کمهیاهوتر از برخی آثار دیگر پیکسار است، اما هیچوقت کند نمیشود، خستهکننده نیست و سراغ کلیشههای سادهی کارتونی نمیرود. نکتهی جالب این است که بسیاری از آشپزان حرفهای این فیلم را دوست دارند و در عین حال، افراد زیادی بعد از تماشای آن برای اولینبار به آشپزی علاقهمند شدهاند. همین موضوع بهترین نشانهی تأثیرگذاری و ماندگاری این اثر است.
کارخانه هیولاها (۲۰۰۱)
«کارخانه هیولاها» یکی از خلاقانهترین ایدههای پیکسار را زنده میکند. همهی کودکان از هیولاهای زیر تخت یا داخل کمد میترسند، اما پیکسار همین ترس را به یک جهان کامل تبدیل کرده است؛ جهانی که در آن «مایک» و «سالی» در کارخانهای کار میکنند که با ترساندن بچهها انرژی تولید میکند و این برای آنها یک شغل عادی و روزانه است.
شخصیتهای فیلم، از مایک و سالی گرفته تا دختر کوچولوی شیرینِ داستان یعنی «بو»، همگی بسیار جذاب و دوستداشتنی هستند. رابطهی سالی با بو و خداحافظی احساسی آنها در پایان فیلم، یکی از زیباترین و غمانگیزترین لحظاتی است که پیکسار تا امروز خلق کرده. فیلم در کنار طنز و احساس، پیامی دربارهی کنار گذاشتن پیشداوریها هم دارد؛ هیولاها از انسانها میترسند و انسانها از هیولاها، اما کمکم یاد میگیرند که همدیگر را بهتر بشناسند.
هرچند انیمیشن فیلم نسبت به آثار امروز سادهتر به نظر میرسد، اما طراحی خلاقانهی هیولاها همچنان چشمگیر و دیدنی است. «کارخانه هیولاها» ترکیب بینقصی از طنز، احساس و خلاقیت است و نشان میدهد پیکسار چگونه میتواند فیلمی بسازد که هم کودکان را سرگرم کند و هم بزرگسالان را تحت تأثیر قرار دهد.
در جستجوی نمو (۲۰۰۳)
«در جستجوی نمو» ثابت میکند که حتی پیدا کردن یک ماهی کوچک هم میتواند به ماجرایی بزرگ و پرهیجان تبدیل شود. هرچند فیلم در ظاهر بیشتر برای کودکان ساخته شده، اما دنیای زیر آب را آنقدر زیبا، زنده و پرجزئیات نشان میدهد که تماشاگران هر سنی را جذب میکند. از سنگهای کف دریا گرفته تا مرجانها و ماهیهای رنگارنگ، همه چیز طبیعی و تماشایی است.
شخصیتها بسیار متنوع و بهیادماندنی هستند؛ از لاکپشت موجسوار «کراش» گرفته تا کوسهی «بروس» که تلاش میکند دیگر شکارچی نباشد. بعضی از شوخیها شاید برای بزرگسالان ساده به نظر برسد، اما روایت از زاویهی دید پدر نگران، یعنی «مارلین»، لایهی عمیقتری به داستان میدهد و باعث میشود بزرگسالان هم بهخوبی با فیلم ارتباط برقرار کنند.
«در جستوجوی نمو» نقطهی عطف مهمی در کارنامهی پیکسار است؛ جهشی بزرگ که بعد از «داستان اسباببازی» جایگاه این استودیو را در دنیای انیمیشن محکمتر کرد. دنبالهی آن («در جستوجوی دوری») و نسخههای تقلیدی یا طنزآمیز بعدی هیچکدام نتوانستند آن حس تازه، جادویی و قدرتمند فیلم اول را تکرار کنند. جذابیت «نمو» مثل موجهای دریاست؛ همیشه برمیگردد و هرگز از دل مخاطبان بیرون نمیرود.
بالا (۲۰۰۹)
«بالا» بیش از هر چیز با سکانس آغازین فراموشنشدنیاش شناخته میشود؛ صحنهای چند دقیقهای که زندگی مشترک «کارل» و همسرش «اِلی» را از ابتدا تا پایان به تصویر میکشد و بسیاری از تماشاگران را تحتتأثیر قرار میدهد. همین چند دقیقه، نمونهای کامل از توانایی پیکسار در خلق شخصیتهای دوستداشتنی، انیمیشن زیبا و روایت احساسی عمیق است.
اما داستان پس از آن نیز جذاب و تماشایی ادامه پیدا میکند. کارلِ سالخورده، پسر پیشاهنگی به نام «راسل» و سگی بامزه، با خانهای که هزاران بادکنک آن را بالا برده، سفری شگفتانگیز را آغاز میکنند تا به آبشاری افسانهای برسند. در طول این ماجراجویی، این سه نسلِ متفاوت یاد میگیرند چگونه با یکدیگر کنار بیایند، تفاوتهای هم را بپذیرند و معنای همراهی را بفهمند. هرچند ظاهر رنگارنگ فیلم و بادکنکهای روی پوستر، آن را شبیه یک ماجرای کودکانه نشان میدهد، اما در زیر این ظاهر، داستانی عمیق دربارهی غم، رها کردن گذشته، یافتن هدفهای تازه و ادامه دادن زندگی جریان دارد.
«بالا» ترکیبی زیبا از طنز، ماجراجویی و احساس است و به همین دلیل، یکی از مهمترین و محبوبترین فیلمهای پیکسار باقی مانده است.
داستان اسباببازی ۲ (۱۹۹۹)
ساخت قسمت دوم «داستان اسباببازی» کار آسانی نبود؛ بهخصوص با مشکلاتی که در پشت صحنه پیش آمد. اختلافهای طولانی با دیزنی، دشواریهای فنی و حتی حادثهای که نزدیک بود دو سال زحمت گروه تولید را نابود کند، تنها بخشی از سختیهای مسیر ساخت این فیلم بود. با وجود همهی این چالشها، نتیجه یکی از بهترین دنبالههای تاریخ سینما شد.
«داستان اسباببازی ۲» با احترام کامل به قسمت اول، شخصیتها را عمیقتر میکند. فیلم از نظر روایت، هم ادامهی طبیعی قسمت اول است و هم بهتنهایی داستانی جذاب و کامل دارد. کیفیت انیمیشن هم نسبت به فیلم قبلی جهش بزرگی کرده است؛ صحنهی تمیز و بازسازی شدن «وودی»، نمونهای روشن از این پیشرفت است.
این فیلم همچنین آغازگر سنت پیکسار در «لمس مستقیم احساسات» است. گذشتهی تلخ «جسی» و رها شدن او توسط صاحبش، از غمانگیزترین صحنههایی است که پیکسار تا امروز ساخته؛ صحنهای که حتی یادآوری آن هم بسیاری را ناراحت میکند. «داستان اسباببازی ۲» از معدود دنبالههایی است که تقریباً در حد اثر اصلی ظاهر شده یا حتی از برخی جهات یک قدم جلوتر رفته است.
شگفتانگیزان (۲۰۰۴)
«شگفتانگیزان» فقط یک انیمیشن موفق نیست؛ بلکه از بهترین فیلمهای ابرقهرمانی هم بهشمار میآید. این فیلم در کنار آثار شاخص دنیای ابرقهرمانی قرار میگیرد و از بسیاری جهات حتی از آنها هم بهتر عمل میکند. داستان دربارهی خانوادهای است که زمانی قهرمان بودند اما حالا مجبور شدهاند زندگی عادی داشته باشند، تا اینکه دوباره وارد ماجرایی بزرگ برای نجات جهان میشوند.
آنچه فیلم را متفاوت میکند، این است که ماجراجوییهای بزرگ و صحنههای اکشن در کنار مسائل واقعی یک خانواده روایت میشوند. در کنار تعقیبوگریزها و نبردهای جذاب، دعواهای معمولی پدر و مادر، مشکلات مدرسهی بچهها، پرسشهایی دربارهی هویت و استعداد، و محدودیتهایی که روی استفاده از قدرتها گذاشته شده، دیده میشود. همین موضوع باعث میشود فیلم واقعیتر، قابل لمستر و نزدیکتر به زندگی بهنظر برسد.
پیش از این فیلم، پیکسار بیشتر ویژگیهای انسانی را به حیوانات، اشیاء یا موجودات خیالی میداد، اما در «شگفتانگیزان» انسانها در مرکز ماجرا قرار دارند و کیفیت انیمیشن بهحدی بالاست که حالات چهره و احساسات آنها کاملاً طبیعی و باورپذیر است. صحنههای اکشن پرهیجان، گفتوگوهای بامزه و هوشمندانه، و پرداخت دقیق روابط خانوادگی، باعث شده «شگفتانگیزان» یکی از ماندگارترین و محبوبترین آثار پیکسار باشد.
داستان اسباببازی ۳ (۲۰۱۰)
پس از سالها، بسیاری از طرفداران این سؤال را داشتند که آیا پیکسار میتواند برای سومین بار هم جادوی «داستان اسباببازی» را تکرار کند یا نه. نتیجه، «داستان اسباببازی ۳» بود؛ فیلمی که با قدرت ثابت کرد پاسخ این سؤال کاملاً مثبت است. در این قسمت، «اندی» دیگر کودک نیست و قصد دارد به دانشگاه برود. اسباببازیها باید با این تغییر بزرگ روبهرو شوند و مهمترین پرسش این است که سرنوشت آنها چه خواهد شد؟
«وودی» تلاش میکند دوستانش را کنار هم نگه دارد و در عین حال با این واقعیت کنار بیاید که دوران بازیکردن اندی تمام شده و ممکن است آنها دیگر جایگاهی در زندگی او نداشته باشند. ورود اسباببازیها به مهدکودک و حضور خرس صورتیِ بهظاهر مهربان اما در اصل خشن و خودخواه «لاتسو»، ایدهای بسیار هوشمندانه است که دنیای اسباببازیها را وارد مرحلهای تازه و پیچیدهتر میکند.
فیلم تعادل فوقالعادهای میان طنز، احساس و هیجان ایجاد کرده است. سکانسهایی مانند نزدیک شدن اسباببازیها به آتش، یا خداحافظی احساسی اندی با آنها، از بهیادماندنیترین لحظات کل مجموعه است. «داستان اسباببازی ۳» بهعنوان پایان دوران «اتاق اندی»، تجربهای عمیق و احساسی برای همهی مخاطبان است؛ چه کسانی که سالها با این شخصیتها بزرگ شدهاند و چه کسانی که تازه با این جهان آشنا میشوند. فیلمی دربارهی پذیرفتن تغییر، رها کردن گذشته و ارزش دوستیهای قدیمی.
درون و بیرون (۲۰۱۵)
«درون و بیرون» یکی از خلاقانهترین ایدههای پیکسار را زنده میکند. اینبار پیکسار بهجای آنکه به اسباببازیها یا حیوانات احساس بدهد، خودِ احساسات را به شکل شخصیتهای جداگانه نشان میدهد. شادی، غم، خشم، ترس و بیزاری هرکدام موجودی مستقل هستند که در ذهن دختری به نام «رایلی» زندگی میکنند و روی رفتار و تصمیمهای او تأثیر میگذارند.
بخش زیادی از فیلم در داخل ذهن رایلی میگذرد؛ جایی که خاطرات او، جزیرههای شخصیت و اتاق فرمان احساسات با تصاویری شگفتانگیز و خلاقانه ساخته شدهاند. از همین مسیر، داستان بزرگ شدن رایلی از دیدِ ذهن او روایت میشود؛ روایتی که هم سرگرمکننده است و هم معنایی عمیق دارد. فیلم بهسادگی و زیبایی توضیح میدهد که همهی احساسات — حتی غم — برای رشد، تعادل درونی و شناخت خود لازماند.
«درون و بیرون» ثابت میکند که انیمیشن فقط برای سرگرمی نیست؛ بلکه میتواند مفاهیم پیچیدهی روانشناسی و تجربههای احساسی انسان را به زبانی قابلفهم و لمسکردنی نشان دهد. خلاقیت در طراحی دنیای ذهن، صداپیشگی عالی و روایت همزمان شاد و حساس، باعث شده این فیلم یکی از مهمترین، ماندگارترین و معناگراترین آثار پیکسار باشد.
والی (۲۰۰۸)
«والی» یکی از جسورانهترین ساختههای پیکسار است. ساخت یک فیلم پرفروش که در بیشتر لحظاتش دیالوگ ندارد، ریسکی بزرگ بود، اما پیکسار این خطر را پذیرفت و نتیجهاش فیلمی شد که با یک ربات کوچک و تنها، قلب میلیونها نفر را تسخیر کرد.
داستان در آیندهای دور رخ میدهد؛ زمانی که زمین بهدلیل آلودگی و انبوه زبالهها غیرقابلزندگی شده و انسانها آن را ترک کردهاند. تنها موجوداتی که روی زمین ماندهاند، رباتهایی هستند که باید زبالهها را پاک کنند؛ از جمله «والی» که رباتی مهربان، کنجکاو و تنهاست. ورود ربات دیگری به نام «ایو» همهچیز را تغییر میدهد. والی عاشق او میشود و این علاقه، ماجرایی شیرین و پرهیجان میسازد. رابطهی میان والی و ایو تقریباً بدون حرف شکل میگیرد؛ فقط با حرکت، نگاه و چند صدای ساده. با وجود این سادگی، احساس بین آنها کاملاً واقعی و قابلدرک است.
در کنار این خط عاشقانه، فیلم پیام مهمی دربارهی وضعیت انسانها دارد. انسانها در فضا زندگی میکنند؛ چاق، بیتحرک و کاملاً وابسته به فناوری. آنها حتی نمیدانند زمین در چه وضعیتی است و مسئولیت خود را فراموش کردهاند. «والی» با زبانی بسیار لطیف اما تیز، مصرفگرایی افراطی، تنبلی و بیتوجهی به محیطزیست را نقد میکند.
ترکیب زیبای احساس، سکوت، طنز، ماجراجویی و پیامهای اجتماعی، «والی» را به یکی از مهمترین و ماندگارترین فیلمهای پیکسار تبدیل کرده است؛ فیلمی که هم از نظر هنری خیرهکننده است و هم از نظر محتوایی بسیار ارزشمند.
داستان اسباببازی (۱۹۹۵)
وقتی صحبت از بهترین فیلمهای پیکسار میشود، خیلیها نام «شگفتانگیزان»، «درون و بیرون» یا «در جستوجوی نمو» را مطرح میکنند و در این انتخابها هم کاملاً حق دارند. اما اگر بخواهیم به نقطهی آغاز این شاهکارها برسیم، نمیتوانیم از نخستین فیلم بلند پیکسار عبور کنیم: «داستان اسباببازی».
این فیلم در سال ۱۹۹۵ اکران شد؛ دورانی که انیمیشن سهبعدی هنوز در ابتدای مسیر بود. شاید امروز انیمیشن فیلم سادهتر از استانداردهای فعلی به نظر برسد، اما در زمان خودش یک انقلاب بزرگ بود. «داستان اسباببازی» فقط بهخاطر تکنیک پیشگامانهاش مهم نیست؛ بلکه از نظر داستان، شخصیتپردازی و جهانی که خلق کرده، یکی از کاملترین آثار پیکسار محسوب میشود. ایدهی اسباببازیهایی که وقتی انسانها نیستند زنده میشوند، دنیایی جذاب و پرجزئیات ساخته و شخصیتهای «وودی» و «باز» با حسادت، رقابت، دوستی و فداکاری، ستونهای اصلی این ماجرا هستند.
حتی امروز، بعد از حدود ۳۰ سال، شوخیها، رابطهی شخصیتها، جهان داستان و لحظات احساسی فیلم همچنان تازه و لذتبخشاند. هر بار که فیلم را دوباره تماشا میکنیم، جزئیات جدیدی کشف میشود. درست است که پیکسار بعد از آن، فیلمهای زیباتر یا پیچیدهتری ساخته، اما همهی آنها بر پایهی موفقیت «داستان اسباببازی» شکل گرفتهاند. این فیلم ثابت کرد که انیمیشن رایانهای میتواند هم از نظر تکنیکی پیشرفته باشد و هم از نظر انسانی، عمیق، احساسی و بهیادماندنی.
جمعبندی
رتبهبندی ۲۹ فیلم پیکسار از ضعیفترین تا بهترین، بیش از آنکه بخواهد «فیلم بد» معرفی کند، نشان میدهد سطح کلی کارهای این استودیو چقدر بالاست. حتی فیلمهایی که در پایین فهرست قرار میگیرند، از نظر جلوههای بصری، شخصیتپردازی و پیامهای انسانی، همچنان قابلتوجه هستند. از لغزشهای محدود مثل سهگانهی «ماشینها» و «دایناسور خوب» گرفته تا شاهکارهایی مانند «داستان اسباببازی»، «والی»، «درون و بیرون» و «داستان اسباببازی ۳»، در همهی این آثار یک امضای مشترک دیده میشود:
ترکیبی از تخیل، احساس و مهارت فنی.
پیکسار ثابت کرده که میتواند همزمان دل کودکان و بزرگسالان را به دست بیاورد؛ دربارهی موضوعات مهم و دشوار حرف بزند و در عین حال فیلمهایی بسازد که تماشای آنها لذتبخش، سرگرمکننده و پرمعناست. شاید به همین دلیل است که دیدن دوبارهی فیلمهای پیکسار برای بسیاری از ما شبیه ورق زدن یک آلبوم خاطره باشد؛ هر بار نکتهی تازهای پیدا میکنیم و هر بار احساسی آشنا اما تازه را تجربه میکنیم.





































