کودک

داستان آموزنده برای کودکان ۷ ساله؛ قصه های کوتاه با درس های مهم زندگی

بعضی درس‌های زندگی را نمی‌شود فقط با گفتن و نصیحت کردن یاد گرفت. گاهی یک قصه خوب، با یک اتفاق ساده، کاری می‌کند که کودک خودش به فکر فرو برود و بفهمد اگر جای شخصیت داستان بود، چه انتخابی می‌کرد.

یک داستان آموزنده برای کودکان ۷ ساله وقتی شیرین‌تر می‌شود که شخصیت‌هایش شبیه آدم‌های واقعی رفتار کنند؛ گاهی اشتباه کنند، ناراحت شوند، بخندند، عصبانی شوند و در آخر خودشان راه درست را پیدا کنند.

در این مجموعه، سه قصه کوتاه داریم؛ قصه‌هایی درباره یک قول فراموش‌شده، یک مهربانی ساده و یک قضاوت عجولانه. البته قرار نیست کسی وسط داستان برایمان سخنرانی کند! بگذاریم خود ماجرا درسش را به ما بگوید.

داستان آموزنده برای کودکان ۷ ساله 1

🦊 روبی و قولی که فراموش کرد

فردا قرار بود در جنگل جشن بزرگی برپا شود. قرار بود همه حیوان‌ها دور درخت بلوط جمع شوند و هرکس چیزی برای جشن بیاورد.

خرگوش از چند روز قبل برای جشن ذوق داشت.

صبح همان روز، یک سبد برداشت و راه افتاد سمت بوته‌های تمشک.

روبی را که دید، گفت:

— روبی! میای کمکم؟

روبی پرسید:

— برای چی؟

— باید برای جشن تمشک جمع کنم. مامانم گفته حداقل دو سبد پر کنم.

روبی به سبد نگاه کرد.

— دو تا سبد؟! تنهایی؟

خرگوش گفت:

— آره. فکر کنم خیلی طول بکشه.

روبی خندید.

— خب، من کمکت می‌کنم. دوتایی زودتر تمومش می‌کنیم.

خرگوش خوشحال شد.

— جدی؟

— آره! قول می‌دم بیام.

خرگوش گفت:

— پس منتظرت می‌مونم.

روبی گفت:

— باشه. فقط بذار یه کم صبحونه بخورم.

اما «یه کم صبحونه خوردن» روبی خیلی طول کشید!

بعد هم روی تختش دراز کشید.

— فقط پنج دقیقه چشمامو می‌بندم…

و خوابش برد.

وقتی چشم باز کرد، خورشید حسابی بالا آمده بود.

روبی با دیدن ساعت از جا پرید.

— وای! تمشک‌ها!

سریع از خانه بیرون زد و خودش را به بوته‌های تمشک رساند.

اما خبری از خرگوش نبود.

چند قدم جلوتر، دو سبد پر از تمشک کنار هم گذاشته شده بود.

خرگوش هم خسته زیر درخت نشسته بود.

روبی آرام گفت:

— سلام…

خرگوش جواب نداد.

روبی نزدیک‌تر رفت.

— خیلی منتظرم موندی؟

خرگوش گفت:

— آره.

روبی به دو سبد نگاه کرد.

— همه‌شو خودت جمع کردی؟

— آره.

روبی چیزی نگفت.

خرگوش ادامه داد:

— فکر کردم میای. برای همین شروع نکردم. بعد دیدم نزدیک ظهر شده و باید خودم جمعشون کنم.

روبی سرش را پایین انداخت.

— ببخشید.

خرگوش گفت:

— من ازت ناراحت نیستم که خواب موندی. بیشتر ناراحتم چون روی کمکت حساب کرده بودم.

روبی آرام گفت:

— حق داری. من قول داده بودم.

چند لحظه سکوت کردند.

بعد روبی سبد را برداشت و گفت:

— هنوز هم می‌تونم یه کاری بکنم.

خرگوش پرسید:

— چی؟

روبی گفت:

— این دو تا سبد رو من تا محل جشن می‌برم.

خرگوش خندید.

— مطمئنی این دفعه خوابت نمی‌بره؟

روبی خندید.

— نه! قول می‌دم.

خرگوش گفت:

— این یکی رو باور می‌کنم… چون این دفعه باید خودم ببینم!

هر دو خندیدند و راه افتادند.

روبی در حالی که یکی از سبدها را حمل می‌کرد، گفت:

— راستی…

— چی؟

— دفعه بعد که قول دادم کمک کنم، اول صبح میام. نه بعد از صبحونه، نه بعد از یه چرت کوچولو!

خرگوش خندید.

— مخصوصاً اون چرت کوچولو!

و هر دو در حالی که سبدهای تمشک را می‌بردند، به سمت جشن جنگل راه افتادند.

پیام قصه: وقتی به کسی قول می‌دهیم، ممکن است او واقعاً روی حرف ما حساب کند. پس بهتر است قبل از قول دادن فکر کنیم و اگر قولی دادیم، تا جایی که می‌توانیم به آن عمل کنیم. اگر هم اشتباه کردیم، بهتر است آن را بپذیریم و برای جبرانش کاری انجام دهیم.

اگر تو جای روبی بودی …

  • اگر به دوستت قول می‌دادی برای جمع کردن تمشک‌ها کمکش کنی، ولی خوابت می‌برد، وقتی بیدار می‌شدی چه کار می‌کردی؟
  • اگر جای خرگوش بودی و روبی نمی‌آمد، چه حسی پیدا می‌کردی؟
  • به نظرت روبی باید از اول قول می‌داد یا اول فکر می‌کرد که می‌تواند به خرگوش کمک کند؟
  • اگر جای روبی بودی، برای جبران اشتباهت چه کار دیگری می‌کردی؟

داستان آموزنده برای کودکان ۷ ساله 2 2

🐭 میشا و روزهای سرد زمستان

تمام تابستان، میشا سخت مشغول بود. هر روز صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و دنبال دانه، گردو و تکه‌های میوه می‌گشت. هر چیزی که پیدا می‌کرد، با خودش به خانه می‌برد و در گوشه‌ای امن نگه می‌داشت.

گاهی وقتی دوستانش مشغول بازی بودند، میشا هنوز داشت آذوقه جمع می‌کرد.

یک روز خرگوش به او گفت:

— میشا، بیا بریم کنار رودخونه بازی کنیم!

میشا گفت:

— میام، ولی اول باید این چندتا دونه رو ببرم خونه.

خرگوش خندید.

— تو همه تابستون داری کار می‌کنی!

میشا گفت:

— زمستون که برف بیاد، دیگه پیدا کردن غذا آسون نیست.

خرگوش گفت:

— پس وقتی زمستون شد، حسابی راحتی!

میشا خندید.

— امیدوارم!

چند هفته گذشت.

پاییز آمد و بعد، کم‌کم زمستان از راه رسید.

یک شب برف زیادی بارید.

صبح که میشا از سوراخ کوچکش بیرون را نگاه کرد، همه‌جا سفید شده بود.

درخت‌ها سفید بودند.

حتی بوته‌هایی که میشا تابستان از کنارشان رد می‌شد، زیر برف پنهان شده بودند.

میشا به انبار غذایش سر زد.

هنوز کمی غذا داشت. برای چند هفته کافی بود.

با خودش گفت:

— خوب شد تابستون زحمت کشیدم.

همان لحظه، صدای جیک‌جیک ضعیفی شنید.

میشا از خانه بیرون آمد.

روی شاخه درخت، چند جوجه گنجشک کنار هم جمع شده بودند.

یکی از آنها گفت:

— مامان… خیلی گرسنه‌ام.

میشا به اطراف نگاه کرد. روی زمین هیچ دانه‌ای پیدا نمی‌شد. همه‌چیز زیر برف بود. میشا دلش گرفت.

آرام به خانه برگشت.

در انبار را باز کرد و به غذاهایش نگاه کرد.

با خودش گفت:

— اگر بهشون بدم، غذای خودم کمتر می‌شه…

چند لحظه فکر کرد.

بعد چند دانه و تکه‌های کوچکی از غذا را برداشت و بیرون رفت.

آنها را جلوی جوجه‌ها گذاشت.

جوجه‌ها با خوشحالی جلو آمدند.

— جیک‌جیک! غذا!

یکی از آنها گفت:

— ممنون میشا!

میشا لبخند زد.

— بخورید می دونم که خیلی گرسنه اید.

جوجه‌ها شروع به خوردن کردند.

میشا کمی دورتر نشست و نگاهشان کرد.

غذای انبارش کمتر شده بود. اما دلش عجیب گرم بود.

با خودش گفت:

— نمی‌دونم چرا… ولی خیلی خوشحالم.

همان موقع مامان گنجشکه از راه رسید.

وقتی فهمید میشا چه کاری کرده، گفت:

— میشا، این غذای خودت بود که برای زمستون جمع کرده بودی.

میشا لبخند زد.

— آره. ولی وقتی دیدم اینا گرسنه‌ان، دلم نیومد تنهاشون بذارم.

مامان گنجشکه گفت:

— مهربونی تو، این زمستون رو برای ما گرم‌تر کرد.

میشا به برف‌هایی که آرام‌آرام روی شاخه‌ها می‌نشستند نگاه کرد. بعد خندید و گفت:

— فکر کنم برای خودم هم گرم‌تر شد!

آن روز غذای میشا کمی کمتر شد، اما وقتی جوجه‌ها را دید که با خوشحالی غذا می‌خورند، خودش هم لبخند زد. دلش گرم شده بود و از اینکه توانسته بود به آن‌ها کمک کند، واقعاً خوشحال بود.

پیام اخلاقی: گاهی برای کمک به دیگران باید از چیزی که خودمان داریم، کمی بگذریم. مهربانی و فداکاری شاید باعث شود چیزی از دست بدهیم، اما در عوض احساس خوبی به ما می‌دهد.

اگر تو جای میشا بودی … 

  • اگر می‌دیدی چند جوجه گرسنه‌اند و غذای خودت هم کم است، چه کار می‌کردی؟
  • به نظرت میشا چرا با اینکه غذایش کمتر شد، خوشحال بود؟
  • اگر دوستت چیزی نداشت و تو از آن کمی داشتی، با او قسمت می‌کردی؟
  • به نظرت کمک کردن به دیگران چه حسی به آدم می‌دهد؟

داستان آموزنده برای کودکان ۷ ساله 3

🐻 بامبو و مداد سبز

روز نقاشی بود. خانم معلم گفت:

— بچه‌ها، امروز هر کس دوست داره برای نمایشگاه کلاس نقاشی بکشه.

بامبو خیلی خوشحال شد. مدادهایش را روی میز گذاشت و شروع کرد به نقاشی.

یک درخت بزرگ کشید، کنار آن رودخانه‌ای آبی و بالای درخت چند پرنده.

بعد مداد سبزش را برداشت تا برگ‌های درخت را رنگ کند.

همان موقع توتی آمد کنار میز.

— بامبو، پاک‌کن اضافه داری؟

— آره، توی جامدادیه. بردار.

توتی خم شد و پاک‌کن را برداشت.

بامبو هم بلند شد تا نقاشی‌اش را از دور نگاه کند.

وقتی برگشت، دید کتاب علومش روی مدادها افتاده است.

بامبو کتاب را برداشت.

چند مداد از زیر کتاب بیرون قل خوردند.

یکی از آنها مداد سبز بود.

مداد سبز از وسط شکسته بود.

بامبو با ناراحتی گفت:

— اِ… مدادم!

همان لحظه چشمش به توتی افتاد.

— تو مداد منو شکستی؟

توتی با تعجب گفت:

— من؟ نه!

— ولی تو کنار میز من بودی!

توتی گفت:

— من فقط پاک‌کن برداشتم.

بامبو دوباره به میز نگاه کرد. کتابش هنوز روی زمین بود و چند مداد هم کنارش افتاده بودند.

بعد یک‌دفعه یادش آمد که وقتی از سر جایش بلند شده، کتاب را روی میز گذاشته بود.

بامبو آرام گفت:

— فکر کنم… کتاب خودم روی مدادها افتاده.

توتی خندید.

— پس من بی‌گناهم!

بامبو خجالت کشید.

— آره. ببخشید که زود فکر کردم کار تو بوده.

توتی گفت:

— اشکالی نداره.

بعد یکی از مدادهایش را به بامبو داد.

— بیا، با این نقاشی‌تو تموم کن.

بامبو لبخند زد.

— ممنون.

و همان‌طور که دوباره مشغول رنگ کردن برگ‌های درخت شد، با خودش فکر کرد:

«کاش قبل از اینکه توتی رو مقصر می دونستم، اول اطراف رو نگاه می کردم.»

پیام قصه: گاهی چیزی که فکر می‌کنیم اتفاق افتاده، با واقعیت فرق دارد. بهتر است قبل از قضاوت کردن، کمی صبر کنیم و مطمئن شویم چه اتفاقی افتاده است.

اگر تو جای بامبو بودی …

  • اگر می‌دیدی مدادت شکسته، اول چه کار می‌کردی؟
  • اگر جای بامبو بودی و فکر می‌کردی توتی مدادت را شکسته، چه چیزی از او می‌پرسیدی؟
  • وقتی فهمیدی اشتباه کردی، به نظرت باید از توتی عذرخواهی می‌کردی؟
  • اگر دوستت زود درباره تو قضاوت می‌کرد، دوست داشتی بعداً چه رفتاری با تو داشته باشد؟

درس‌های مهم زندگی در قالب چند داستان آموزنده برای کودکان ۷ ساله

هر سه قصه، ماجرای ساده‌ای داشتند؛ اما هر کدام یک چیز مهم به ما یاد دادند. روبی فهمید وقتی قولی می‌دهد، دوستش روی آن حساب می‌کند. میشا فهمید گاهی می‌شود از داشته‌های خودمان با دیگران قسمت کنیم و بامبو هم یاد گرفت قبل از قضاوت کردن، اول خوب نگاه کند و بفهمد چه اتفاقی افتاده است.

شاید این‌ها اتفاق‌های کوچکی باشند، اما همین اتفاق‌های کوچک، کم‌کم به ما یاد می‌دهند چطور دوست بهتری باشیم و با دیگران مهربان‌تر رفتار کنیم.

💬 نظر شما درباره این مطلب چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
مطلب بعدی