کودک

داستان آموزنده برای کودکان ۶ ساله؛ قصه های جذاب برای یادگیری مهارت های خوب

بعضی چیزها را بچه‌ها با یک بار گفتن و شنیدن یاد نمی‌گیرند. گاهی یک قصه شیرین می‌تواند خیلی بهتر نشان بدهد که چرا باید صبر کنیم، مسئولیت کارهایمان را بپذیریم یا وقتی به کمک نیاز داریم، از دیگران کمک بخواهیم.

یک داستان آموزنده برای کودکان ۶ ساله وقتی جذاب‌تر است که اتفاق‌هایش ساده و آشنا باشد؛ مثلاً یک صف شلوغ، یک جفت کفش گِلی یا گنجشکی که دلش می‌خواهد با بقیه دوست شود، اما کمی خجالت می‌کشد.

امروز سه قصه کوتاه و شیرین داریم. قصه‌هایی درباره صبر کردن، مسئولیت‌پذیری و شجاعت برای حرف زدن. پس برویم سراغ قصه‌ها!

داستان آموزنده برای کودکان ۶ ساله 1

🐦 گنجشکک خجالتی

گنجشکک هر روز روی شاخه درخت می‌نشست و بازی گنجشک‌های دیگر را تماشا می‌کرد. گنجشک‌ها با هم پرواز می‌کردند، روی شاخه‌ها می‌پریدند و جیک‌جیک می‌کردند.

گنجشکک دلش می‌خواست با آنها بازی کند، اما هر بار که می‌خواست جلو برود، خجالت می‌کشید. یک روز چند گنجشک کنار هم جمع شدند. یکی از آنها گفت:

— بیایید تا درخت بزرگ پرواز کنیم!

همه آماده شدند.

گنجشکک از دور نگاهشان کرد.

دلش می‌خواست او هم با آنها برود.

با خودش گفت:

— اگه برم اما آنها قبول نکنند باهاشون بازی کنم چی؟

کمی فکر کرد.

بعد بال‌هایش را باز کرد و یک‌دفعه به سمتشان پر زد.

گنجشکک اول کمی عقب‌تر بود، اما کم‌کم خودش را به بقیه رساند.

بالاخره همه به درخت بزرگ رسیدند.

یکی از گنجشک‌ها گفت:

— به جمع ما خوش اومدی!

یکی دیگر گفت:

— فردا هم با ما میای؟

گنجشکک از خوشحالی جیک‌جیک کرد.

— حتماً!

آن روز وقتی به خانه برگشت، مادرش دید که خیلی خوشحال است.

پرسید:

— امروز چه اتفاقی افتاده؟

گنجشکک همه چیز را برای مادرش تعریف کرد.

گفت:

— اول خجالت می‌کشیدم، ولی بعد گفتم می‌رم. رفتم و باهاشون پرواز کردم. حالا چندتا دوست دارم!

مادرش لبخند زد و گفت:

— آفرین پسرم. خجالت کشیدن گاهی پیش میاد، ولی نباید بذاری خجالت جلوی کارهایی رو که دوست داری بگیره.

گنجشکک گفت:

— یعنی دفعه بعد هم اگر خجالت کشیدم، باید یه قدم جلو برم؟

مادرش گفت:

— آره. گاهی فقط یک قدم کوچیک کافیه.

گنجشکک لبخند زد.

حالا دیگر می‌دانست که برای پیدا کردن یک دوست تازه، لازم نیست خیلی شجاع باشد.

گاهی فقط باید یک قدم جلو رفت.

پیام قصه

گاهی خجالت می‌کشیم با دیگران حرف بزنیم یا وارد یک جمع شویم. این حس طبیعی است، اما می‌توانیم با کمی شجاعت، قدم اول را برداریم و کار تازه‌ای را امتحان کنیم.

اگر تو جای گنجشکک بودی…

  • اگر دوست داشتی با یک بچه جدید دوست شوی، چطور سر صحبت را باز می‌کردی؟
  • وقتی از انجام کاری خجالت می‌کشی، چه چیزی می‌تواند به تو شجاعت بدهد؟
  • اگر یک دوست خجالتی داشتی، چطور او را به بازی دعوت می‌کردی؟

داستان آموزنده برای کودکان ۶ ساله 2

🐱 پیشی شیطون و کفش‌های گِلی

باران تازه بند آمده بود و حیاط پر از چاله‌های آب شده بود. پیشی همین که چشمش به چاله‌ها افتاد، ذوق کرد.

— آخ جون!

از روی یکی از چاله‌ها پرید.

شلپ!

بعد رفت سراغ چاله بعدی.

شلپ!

این بار هر دو پایش پر از گل شد.

پیشی به پاهایش نگاه کرد و خندید.

— با خودش گفت گِل بازی خیلی خوش می گذره!

دوباره دوید و این‌طرف و آن‌طرف پرید تا اینکه بازی‌اش تمام شد.

پیشی بدون اینکه به پاهای گِلی‌اش توجه کند، وارد خانه شد و مستقیم به اتاقش رفت.

چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در اتاق آمد. مامان پیشی با ناراحتی گفت:

— پیشی! بیا اینجا.

پیشی از اتاق بیرون آمد.

مامانش به کف خانه اشاره کرد.

— پیشی، کی همه خونه رو گِلی کرده؟ من از صبح دارم اینجا رو مرتب می‌کنم!

پیشی به زمین نگاه کرد.

رد پاهای گِلی از دم در تا اتاقش کشیده شده بود.

بعد چشمش به پاهای خودش افتاد.

آرام گفت:

— اِ…

حالا فهمیده بود چه کار کرده. سرش را پایین انداخت و گفت:

— ببخشید مامان. من حواسم نبود.

مامانش کمی آرام شد و گفت:

— اشکالی نداره. پیش میاد. ولی حالا با هم کمک می‌کنیم و دوباره خونه رو تمیز می‌کنیم.

پیشی سریع گفت:

— حتماً مامان!

دستمال را برداشت و شروع کرد به پاک کردن رد پاها. مامانش هم مشغول تمیز کردن بقیه جاها شد. وقتی کارشان تمام شد، پیشی به کف تمیز خانه نگاه کرد و گفت:

— مامان؟

— جانم؟

— قول می‌دم دفعه بعد قبل از اینکه بیام توی خونه، به پا‌هام نگاه کنم.

مامانش خندید.

— همین خوبه.

پیشی هم خندید.

بعد به کفش‌های گِلی‌اش نگاه کرد و گفت:

— اول هم باید اینا رو هم تمیز کنم!

پیام قصه

وقتی با بازی یا شیطنت چیزی را کثیف یا خراب می‌کنیم، باید مسئولیت کارمان را قبول کنیم و برای درست کردنش کمک کنیم.

اگر تو جای پیشی بودی…

  • اگر اتاقت را کثیف می‌کردی، خودت برای تمیز کردنش کمک می‌کردی؟
  • اگر جای پیشی بودی، دفعه بعد قبل از وارد شدن به خانه چه کار می‌کردی؟
  • به نظرت پیشی چرا بعد از تمیز کردن خانه خوشحال شد؟

داستان آموزنده برای کودکان ۶ ساله 3

🐿️ سنجاب عجول در صف

یک روز سنجاب برای خریدن نان به نانوایی جنگل رفت. جلوی نانوایی شلوغ بود. خرگوش، موش، جوجه‌تیغی و چند حیوان دیگر یکی‌یکی ایستاده بودند.

سنجاب که از راه رسید، نگاهی به جمعیت انداخت. صف را نمی‌شناخت و نمی‌دانست چرا همه پشت سر هم ایستاده‌اند. با خودش گفت:

— من فقط یه دونه نون می‌خوام.

بعد از کنار همه رد شد و مستقیم رفت جلوی نانوایی.

خرگوش گفت:

— اِ! سنجاب، نوبت ماست!

موش گفت:

— چرا رفتی جلو؟

چند حیوان دیگر هم شروع کردند به اعتراض کردن.

سنجاب با تعجب برگشت و گفت:

— مگه چی شده؟

جوجه‌تیغی که آرام‌تر از بقیه بود، جلو آمد و گفت:

— سنجاب، اینجا همه توی صف ایستادن.

سنجاب پرسید:

— صف یعنی چی؟

جوجه‌تیغی گفت:

— یعنی هرکس زودتر اومده، زودتر نانش رو می‌گیره. بعد نوبت نفر بعدی می‌شه.

سنجاب به صف نگاه کرد.

— یعنی باید برم آخر؟

جوجه‌تیغی لبخند زد.

— آره. نوبت همه می‌رسه.

سنجاب کمی به فکر فرو رفت.

بعد گفت:

— من نمی‌دونستم. ببخشید که رفتم جلو.

بعد برگشت و به آخر صف رفت.

— اینجا می‌ایستم تا نوبتم بشه.

خرگوش لبخند زد.

— حالا درست شد!

سنجاب هم خندید.

چند دقیقه بعد، نوبتش رسید.

نانش را گرفت و با خوشحالی بیرون آمد.

در راه به جوجه‌تیغی گفت:

— حالا دیگه می‌دونم صف چیه!

جوجه‌تیغی گفت:

— آفرین!

سنجاب گفت:

— فقط یه سؤال…

— چی؟

— اگه خیلی عجله داشته باشم چی؟

جوجه‌تیغی خندید.

— باز هم باید منتظر نوبتت بمونی!

سنجاب خندید.

— باشه. فهمیدم!

پیام قصه

هرکس برای رسیدن به نوبتش باید صبر کند. رعایت نوبت یعنی به حق دیگران هم توجه کنیم.

اگر تو جای سنجاب بودی…

  • اگر متوجه می‌شدی اشتباه کردی، چه حرفی به بقیه می‌زدی؟
  • اگر خیلی عجله داشتی، باز هم صبر می‌کردی تا نوبتت برسد؟
  • اگر یک نفر بدون رعایت نوبت جلوی تو می‌ایستاد، به او چه می‌گفتی؟

درس‌هایی کوچک برای روزهای بزرگ

گنجشکک یاد گرفت اگر کمی شجاع باشد، می‌تواند دوست‌های تازه پیدا کند. پیشی فهمید بعد از هر شیطنتی باید خودش هم دست به کار شود و خرابکاری‌اش را درست کند. سنجاب هم فهمید که عجله کردن همیشه کارها را زودتر پیش نمی‌برد.

شاید این‌ها اتفاق‌های خیلی ساده‌ای باشند، اما بچه‌ها هر روز با چنین موقعیت‌هایی روبه‌رو می‌شوند. گاهی یک قصه کوتاه و شیرین می‌تواند کمک کند کودک بدون نصیحت و حرف‌های سخت، خودش به جواب برسد.

نظر شما درباره این مطلب چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
مطلب بعدی