کودک

داستان آموزنده برای کودکان ۹ ساله؛ قصه های خواندنی با پیام های اخلاقی

بچه‌ها در ۹ سالگی کم‌کم بیشتر درباره دنیای اطرافشان سؤال می‌پرسند، دوست دارند خودشان تصمیم بگیرند و گاهی برای پیدا کردن جواب، راه‌های تازه‌ای را امتحان کنند. همین کنجکاوی‌ها می‌توانند شروع اتفاق‌هایی باشند که چیزهای مهمی به آن‌ها یاد می‌دهند.

یک داستان آموزنده برای کودکان ۹ ساله فقط نباید نصیحت کند. قصه وقتی جذاب‌تر می‌شود که شخصیت اصلی مثل یک کودک واقعی رفتار کند؛ کنجکاو باشد، اشتباه کند، گاهی عجولانه تصمیم بگیرد و در پایان خودش بفهمد انتخاب درست چه بوده است.

در این مجموعه سه قصه خواندنی برای کودکان ۹ ساله داریم؛ داستان‌هایی درباره احترام به حریم شخصی، جوانمردی و قضاوت نکردن دیگران. قصه‌هایی که قرار نیست درسشان را مستقیم به کودک بگویند؛ بگذاریم خود ماجراها کم‌کم پیامشان را نشان بدهند.

داستان آموزنده برای کودکان ۹ ساله 1

📔 دفترچه مرموز

زنگ آخر بود و بچه‌ها یکی‌یکی از کلاس بیرون می‌رفتند.

پارسا داشت کتاب‌هایش را داخل کیفش می‌گذاشت که چشمش به چیزی زیر نیمکت افتاد.

یک دفترچه باریک و آبی‌رنگ بود.

پارسا خم شد و آن را برداشت.

روی جلدش هیچ اسمی نوشته نشده بود.

دفترچه را باز کرد.

صفحه اول خالی بود.

صفحه دوم هم چیزی نداشت.

اما صفحه سوم چند خط با مداد نوشته شده بود.

پارسا کمی جلوتر رفت و شروع به خواندن کرد.

«امروز از حرفی که دوستم زد خیلی ناراحت شدم. دلم می‌خواست جوابش را بدهم، ولی چیزی نگفتم.»

پارسا مکث کرد.

صفحه بعد را باز کرد.

چند خط دیگر نوشته شده بود.

این بار درباره اتفاقی در مدرسه.

پارسا با خودش گفت:

«این دیگه چیه؟»

کنجکاوی‌اش بیشتر شد.

یک لحظه دلش خواست تمام دفترچه را بخواند تا بفهمد مال چه کسی است.

اما وقتی صفحه بعد را باز کرد، فهمید این دفترچه احتمالاً دفتر خاطرات است.

پارسا آرام دفترچه را بست.

با خودش فکر کرد:

«اگه این دفترچه مال من بود و گمش می‌کردم، دوست داشتم کسی نوشته‌هاشو بخونه؟»

جوابش را خیلی زود پیدا کرد.

— نه!

پارسا دوباره به دفترچه نگاه کرد.

دلش هنوز می‌خواست بداند داخلش چه چیزهایی نوشته شده، اما این بار دفترچه را بست و گفت:

— نه، این دیگه به من مربوط نیست.

دفترچه را برداشت و رفت پیش خانم معلم.

پارسا گفت:

— خانم اجازه؟

— جانم پارسا؟

پارسا دفترچه را جلو آورد.

— اینو زیر نیمکت پیدا کردم.

خانم معلم دفترچه را گرفت و پرسید:

— اسم صاحبش روش نیست؟

— نه.

معلم چند لحظه به دفترچه نگاه کرد و گفت:

— خودت چند صفحه‌ش رو خوندی ببینی مال کیه؟

پارسا کمی خجالت کشید، اما راستش را گفت:

— اولش چند صفحه خوندم، چون کنجکاو شده بودم. ولی بعد فهمیدم دفتر خاطراته. با خودم گفتم اگه این دفتر مال خودم بود و گمش می‌کردم، دوست نداشتم کسی نوشته‌هامو بخونه. برای همین بستمش.

خانم معلم لبخند زد.

— آفرین پارسا. اینکه کنجکاو شدی طبیعی بود؛ مهم اینه که تونستی جلوی کنجکاویت رو بگیری و به حریم شخصی صاحب دفترچه احترام بذاری.

پارسا لبخند زد.

— می‌تونیم فردا از بچه‌ها بپرسیم مال کیه؟

— حتماً. دفترچه رو پیش خودم نگه می‌دارم تا فردا صاحبش رو پیدا کنیم.

صبح روز بعد، خانم معلم دفترچه را با خودش به کلاس آورد.

آن را بالا گرفت و گفت:

— بچه‌ها، این دفترچه دیروز زیر یکی از نیمکت‌ها پیدا شده. کسی دفترچه آبی گم نکرده؟

چند نفر به هم نگاه کردند.

یک‌دفعه یکی از بچه‌ها دستش را بالا برد.

— خانم! فکر کنم مال منه.

معلم پرسید:

— مطمئنی؟

آرین گفت:

— بله. روی جلدش یک خط کوچیک داره.

معلم دفترچه را به او داد.

آرین با خوشحالی گفت:

— خودشه! خیلی دنبالش گشتم.

پارسا از اینکه صاحب دفترچه پیدا شده بود، خوشحال شد. با این حال، وقتی به یاد آورد چند صفحه از آن را خوانده است، کمی احساس ناراحتی کرد. او فهمید که باید از همان ابتدا به حریم شخصی صاحب دفترچه احترام می‌گذاشت و دفترچه را نمی‌خواند.

آن روز پارسا یک چیز مهم یاد گرفت:

گاهی شجاعت یعنی کاری را که خیلی دلمان می‌خواهد انجام دهیم، کنار بگذاریم؛ چون می‌دانیم کار درستی نیست.

پیام قصه

کنجکاوی طبیعی است، اما هر چیزی که می‌بینیم، لزوماً برای خواندن و دانستن ما نیست. احترام گذاشتن به حریم شخصی دیگران یعنی حتی وقتی خیلی کنجکاویم، بتوانیم جلوی خودمان را بگیریم.

اگر تو جای پارسا بودی…

  • اگر دفترچه‌ای پیدا می‌کردی که اسم صاحبش روی آن نبود، چه کار می‌کردی؟
  • اگر خیلی کنجکاو بودی بدانی داخل دفترچه چیست، چطور جلوی خودت را می‌گرفتی؟
  • چرا پارسا تصمیم گرفت دفترچه را بیشتر نخواند؟
  • اگر دفترچه شخصی خودت را گم می‌کردی، دوست داشتی کسی که آن را پیدا کرده چه کار کند؟

داستان آموزنده برای کودکان ۹ ساله 2

🏃 بازنده قهرمان

قرار بود آخر هفته یک مسابقه دو در حیاط مدرسه برگزار شود.

کیان از چند روز قبل  داشت برای مسابقه تمرین می‌کرد.

هر روز بعد از تعطیل شدن مدرسه، چند دور دور حیاط می‌دوید و سعی می‌کرد سرعتش را بیشتر کند.

بالاخره روز مسابقه رسید.

بچه‌ها دور حیاط جمع شده بودند و دوستانشان را تشویق می کردند.

معلم ورزش گفت:

— آماده‌اید؟

کیان سرش را تکان داد.

— بله!

صدای سوت بلند شد.

همه شروع به دویدن کردند.

کیان خیلی خوب جلو  می رفت.

چند قدم مانده به خط پایان، فقط یک نفر از او جلوتر بود.

کیان نفس‌نفس می‌زد، اما تمام توانش را گذاشته بود تا خودش را به نفر اول برساند.

همان موقع صدای افتادن کسی را شنید.

برگشت.

یکی از بچه‌ها چند متر عقب‌تر روی زمین افتاده بود و پایش را گرفته بود.

بچه‌ها همچنان می‌دویدند.

کیان بین دو راهی ماند.

اگر می‌ایستاد، احتمالاً مسابقه را می‌باخت.

اگر ادامه می‌داد، شاید نفر اول می‌شد.

یک لحظه به خط پایان نگاه کرد و بعد به پسری که روی زمین نشسته بود.

کیان ایستاد.

برگشت و به طرفش دوید.

— خوبی؟

پسر گفت:

— پام درد می‌کنه.

کیان دستش را گرفت و کمکش کرد تا کنار زمین بنشیند. بعد یکی از بچه‌ها را صدا زد تا معلم ورزش را خبر کند و خودش دوباره به مسابقه برگشت.

وقتی کیان به خط پایان رسید، مسابقه تمام شده بود.

یکی از دوستانش گفت:

— کیان! چرا وایسادی؟ داشتی اول می‌شدی!

کیان نفس عمیقی کشید.

— دیدم یکی از بچه ها افتاده. نمی‌تونستم همین‌طوری از کنارش رد بشم.

دوستش گفت:

— اما مسابقه رو باختی!

کیان به خط پایان نگاه کرد. کمی ناراحت بود.

— آره…  باختم.

معلم ورزش که حرف‌هایش را شنیده بود، جلو آمد.

— شاید مسابقه رو نبرده باشی، اما کاری کردی که ارزشش از یک مدال بیشتره.

کیان چیزی نگفت.

معلم ادامه داد:

— قهرمان بودن همیشه یعنی نفر اول شدن؟

کیان به پسری که حالا کنار معلم نشسته بود نگاه کرد.

لبخند زد.

— نه.

معلم گفت:

— بعضی وقت‌ها آدم می‌تونه آخر بشه، ولی کاری انجام بده که همه بهش افتخار کنن.

کیان این بار لبخند بزرگ‌تری زد.

دوستانش هم برایش دست زدند.

آن روز کیان مدالی نگرفت.

اما وقتی به خانه برگشت و ماجرا را برای پدرش تعریف کرد، پدرش گفت:

— به نظرم امروز یکی از بهترین مسابقه‌های زندگی‌ات رو انجام دادی.

کیان خندید.

— حتی با اینکه آخر شدم؟

پدرش گفت:

— حتی با اینکه آخر شدی.

کیان به کفش‌های ورزشی‌اش نگاه کرد.

شاید روی جدول مسابقه آخر شده بود، اما خودش حس می‌کرد چیزی را برده که خیلی مهم‌تر است.

پیام قصه

برنده شدن همیشه به معنی اول شدن نیست. گاهی انتخاب درست، کمک کردن به دیگران و جوانمرد بودن ارزش بیشتری از بردن یک مسابقه دارد.

اگر تو جای کیان بودی…

  • اگر در یک مسابقه نزدیک خط پایان بودی و می‌دیدی کسی زمین خورده، چه کار می‌کردی؟
  • اگر به خاطر کمک کردن به یک نفر مسابقه را می‌باختی، چه حسی داشتی؟
  • به نظرت چرا معلم گفت کیان با اینکه مسابقه را نبرده، قهرمان شده است؟
  • به نظر تو قهرمان واقعی چه کسی است؟

داستان آموزنده برای کودکان ۹ ساله 3

✏️ مدادهای شیطون

صبح دوشنبه، وقتی بچه‌ها وارد کلاس شدند، خانم معلم جعبه مدادهای رنگی را روی میز گذاشت.

بچه‌ها قرار بود برای درس نقاشی، با مدادهای رنگی یک تصویر زیبا بکشند.

پارسا جعبه را آورد و گفت:

— اِ! مداد قرمز کجاست؟

چند نفر دور جعبه جمع شدند.

خانم معلم نگاهی به جعبه انداخت.

— راست می‌گی. دیروز مداد قرمز اینجا بود.

یکی از بچه‌ها گفت:

— شاید یکی برداشته!

یکی دیگر گفت:

— شاید افتاده زیر میز.

بچه‌ها شروع کردند به گشتن.

زیر میزها را نگاه کردند، کنار صندلی‌ها را گشتند، اما مداد پیدا نشد.

یکی از بچه‌ها با خنده گفت:

— شاید مداد خودش از مدرسه فرار کرده رفته بازی!

بچه‌ها زدند زیر خنده.

خانم معلم هم خندید و گفت:

— پس ما با یک مداد معمولی طرف نیستیم؛ با یک مداد شیطون طرفیم!

بچه‌ها دوباره خندیدند.

پارسا گفت:

— اگه یکی دیگه هم گم بشه چی؟

خانم معلم گفت:

— اون وقت معلوم می‌شه مداد شیطون تنها نیست!

همه خندیدند و مشغول نقاشی شدند.

اما روز بعد، وقتی خانم معلم به جعبه مدادها را نگاه کرد، یک مداد زرد هم ناپدید شده بود.

پارسا با تعجب گفت:

— خانم! یکی دیگه هم فرار کرده!

آرین خندید.

— گفتم که! این مدادها خیلی شیطونن!

خانم معلم جعبه را برداشت و گفت:

— خب، حالا باید بفهمیم این مدادهای شیطون کجا می‌رن.

بچه‌ها اطراف کلاس را نگاه کردند، اما مداد زرد هم پیدا نشد.

روز سوم، یک مداد آبی هم نبود.

این بار دیگر خنده بچه‌ها کمتر شده بود.

آرین گفت:

— دیگه فکر نکنم خودشون فرار کرده باشن.

یکی از بچه‌ها گفت:

— شاید یکی یواشکی برشون می‌داره.

پارسا پرسید:

— ولی کی؟

هیچ‌کس جواب نداد.

خانم معلم گفت:

— بچه‌ها، ممکنه هر اتفاقی افتاده باشه. بهتره قبل از اینکه کسی رو مقصر بدونیم، اول بفهمیم چه اتفاقی افتاده.

بچه‌ها سرشان را تکان دادند.

همان روز، وقتی زنگ تفریح خورد، همه از کلاس بیرون رفتند.

چند دقیقه بعد، باد شدیدی از پنجره وارد کلاس شد.

پرده تکان خورد.

چند برگه روی میز جابه‌جا شدند.

جعبه مدادها هم که نزدیک پنجره بود، کمی تکان خورد.

یک مداد آبی از داخل جعبه بیرون افتاد.

روی میز غلت زد.

بعد روی زمین افتاد و قل خورد…

قل خورد…

تا اینکه پشت گلدانی که پایین پنجره بود، ناپدید شد.

هیچ‌کس آنجا نبود که آن را ببیند.

فردای آن روز، خانم معلم تصمیم گرفت کلاس را مرتب کند.

وقتی به گلدان کنار پنجره رسید، گلدان را کمی جابه‌جا کرد.

ناگهان چشمش به چند مداد رنگی افتاد.

— بچه‌ها! بیاید اینجا!

بچه‌ها با عجله دور خانم معلم جمع شدند.

پشت گلدان، چند مداد رنگی افتاده بود.

یک مداد قرمز، یک مداد زرد، یک مداد آبی و چند مداد دیگر!

پارسا با خوشحالی گفت:

— پیداشون کردیم!

آرین خندید.

— مدادهای شیطون اینجا قایم شده بودن!

خانم معلم هم خندید.

— حالا فهمیدیم چه اتفاقی افتاده.

پارسا به پنجره نگاه کرد.

— وقتی باد میاد، مدادها از جعبه می‌افتن و پشت گلدون می‌رن.

خانم معلم گفت:

— دقیقاً.

آرین کمی ساکت ماند و بعد گفت:

— پس ما داشتیم فکر می‌کردیم شاید یکی مدادها رو برداشته.

خانم معلم گفت:

— بله. و اگر عجله می‌کردیم و بدون دلیل کسی را مقصر می‌دانستیم، ممکن بود درباره یک دوستمان اشتباه کنیم.

آرین گفت:

— خوب شد اول دنبال مدادها گشتیم.

پارسا خندید.

— من از اول گفتم کار خود مدادهای شیطونه!

بچه‌ها خندیدند.

خانم معلم جعبه مدادها را از کنار پنجره برداشت و روی قفسه گذاشت.

— از این به بعد مدادهای شیطون رو جای امن‌تری می‌ذاریم!

همه خندیدند.

آرین هم گفت:

— ولی اگه دوباره یکی گم شد، اول پشت گلدون رو نگاه می‌کنیم!

پیام قصه

گاهی وقتی چیزی را نمی‌دانیم، ممکن است خیلی زود یک نفر یا یک اتفاق را مقصر بدانیم. بهتر است قبل از قضاوت کردن، کمی صبر کنیم، خوب نگاه کنیم و دنبال دلیل واقعی بگردیم.

اگر تو جای بچه‌های کلاس بودی…

  • اگر یک وسیله از کلاس گم می‌شد، اول چه کار می‌کردی؟
  • اگر فکر می‌کردی یکی از دوستانت آن را برداشته، قبل از قضاوت کردن چه کار می‌کردی؟
  • به نظرت چرا بچه‌ها فکر کردند شاید کسی مدادها را برداشته باشد؟

پیام قصه

گاهی چیزی که می‌بینیم، تمام ماجرا نیست. بهتر است قبل از اینکه کسی را مقصر بدانیم، سؤال بپرسیم، دنبال دلیل بگردیم و مطمئن شویم واقعاً چه اتفاقی افتاده است.

اگر تو جای بچه‌های کلاس بودی…

  • اگر یک وسیله از کلاس گم می‌شد، اول چه کار می‌کردی؟
  • اگر فکر می‌کردی یکی از دوستانت آن را برداشته، قبل از قضاوت کردن چه کار می‌کردی؟
  • به نظرت چرا بچه‌ها فکر کردند شاید کسی مدادها را برداشته باشد؟

🌱 سه قصه، سه یادگرفتنی مهم

این سه داستان هرکدام یک اتفاق ساده و آشنا را روایت می‌کنند؛ پارسا یاد می‌گیرد به حریم شخصی دیگران احترام بگذارد، کیان می‌فهمد قهرمان بودن همیشه به معنی برنده شدن نیست و بچه‌های کلاس هم یاد می‌گیرند قبل از قضاوت کردن، دنبال دلیل واقعی بگردند. این‌ها پیام‌هایی هستند که یک داستان آموزنده برای کودکان ۹ ساله می‌تواند بدون نصیحت و حرف‌های سخت، در قالب قصه به کودک یاد بدهد.

گاهی یک داستان آموزنده برای کودکان ۹ ساله فقط قرار نیست یک نتیجه اخلاقی را مستقیم بیان کند؛ بهتر است کودک همراه شخصیت داستان اشتباه کند، تردید داشته باشد، انتخاب کند و در پایان خودش متوجه شود چه کاری درست‌تر بوده است. قصه‌های جذاب و واقعی می‌توانند همین فرصت را به کودک بدهند تا مهارت‌هایی مثل احترام، جوانمردی و درست فکر کردن را بهتر یاد بگیرد.

نظر شما درباره این مطلب چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
مطلب بعدی