داستان کودکانه درباره خوب حرف زدن؛ قصه ای آموزنده برای کودکان

قصهها فقط برای سرگرم کردن بچهها نیستند. خیلی وقتها یک داستان ساده میتواند چیزی را به کودک یاد بدهد که شاید با چند بار تذکر و نصیحت یاد نگیرد. وقتی کودک خودش را جای شخصیت قصه میگذارد، با احساسات او همراه میشود و نتیجه انتخابهایش را میبیند، بهتر میتواند درباره رفتار خودش فکر کند.
به همین دلیل، داستان کودکانه درباره خوب حرف زدن میتواند راهی شیرین برای یاد دادن مهارتهایی مثل کنترل خشم، فکر کردن قبل از حرف زدن و احترام گذاشتن به دیگران باشد. کودک در قصه میبیند که یک جمله تند ممکن است دوستش را ناراحت کند و در مقابل، چند لحظه صبر کردن و آرام شدن میتواند جلوی یک دعوای بزرگ را بگیرد.
در قصه امروز، قرار است همراه امیر شویم؛ پسربچهای مهربان که وقتی عصبانی میشود، گاهی حرفهایی میزند که بعداً از گفتنشان پشیمان میشود. ببینیم این بار چه اتفاقی برای او میافتد و آیا میتواند راه بهتری برای حرف زدن پیدا کند.
وقتی حرفها از دهان امیر فرار می کردند!
امیر پسر خیلی مهربانی بود. اگر دوستش مدادش را جا میگذاشت، یکی از مدادهایش را به او میداد. اگر کسی زمین میخورد، دستش را میگرفت و بلندش میکرد.
فقط یک مشکل داشت.
امیر وقتی عصبانی میشد، دیگر به حرفهایش فکر نمیکرد.
مثلاً اگر کسی نوبتش را رعایت نمیکرد، سریع صدایش بلند میشد. اگر در بازی میباخت، اخم میکرد و اگر خیلی ناراحت میشد، ممکن بود حرفی بزند که چند دقیقه بعد خودش از گفتنش پشیمان شود.
مامانش چند بار به او گفته بود:
— امیر جان، وقتی عصبانی میشی، اول یه نفس بکش، بعد حرف بزن.
امیر هم همیشه میگفت:
— باشه مامان!
اما راستش را بخواهید، هنوز بلد نبود وقتی خیلی عصبانی میشود، جلوی زبانش را بگیرد.
تا اینکه یک روز در مدرسه، اتفاقی افتاد که این موضوع را حسابی به او یاد داد.

یک دعوای کوچک و حرفهایی که نباید زده میشد
زنگ تفریح بود. امیر و دوستش سام در حیاط مدرسه با یک توپ قرمز بازی میکردند. قرار گذاشته بودند هر کدام سه بار به توپ ضربه بزنند و ببینند چه کسی گل بیشتری میزند. امیر توپ را گذاشت جلوی پایش.
— حالا نوبت منه!
شوت اول…
گل!
شوت دوم…
گل!
امیر خوشحال شد و دستهایش را بالا برد.
— دیدی؟ امروز میبرم!
سام خندید.
— هنوز که بازی تموم نشده!
امیر توپ را برداشت و آماده شد شوت سوم را بزند.
همین موقع سام گفت:
— صبر کن! الان نوبت منه.
امیر برگشت.
— چی؟ نه! هنوز یه شوت دیگه مونده.
سام گفت:
— نه، تو سه بار زدی.
— نزدم!
— زدی! خودم شمردم.
امیر اخم کرد.
— تو همیشه میخوای بازی رو خراب کنی!
سام هم ناراحت شد.
— خودت داری دعوا میکنی.
امیر دیگر خیلی عصبانی شده بود. صورتش داغ شده بود و قلبش تندتند میزد.
بدون اینکه فکر کند، چند حرف زشت به سام زد
حیاط برای چند لحظه ساکت شد.
سام دیگر چیزی نگفت.
دو سه نفر از بچهها هم برگشتند و به امیر نگاه کردند.
امیر هنوز عصبانی بود، اما وقتی چشمش به بچهها افتاد، کمکم فهمید چه کاری کرده.
در همین لحظه صدای خانم شهابی را شنید:
— امیر، میای اینجا لطفاً؟
امیر سرش را پایین انداخت.
دلش میخواست زمین دهان باز کند و برود توی آن!

حرفهای خانم شهابی
خانم شهابی کنار امیر نشست.
نه داد زد و نه اخم کرد. فقط گفت:
— خیلی عصبانی شدی، نه؟
امیر آرام گفت:
— آره.
— میدونی وقتی عصبانی شدی، چه اتفاقی افتاد؟
امیر چیزی نگفت.
خانم شهابی گفت:
— قبل از اینکه فکر کنی، حرف زدی.
امیر آه کشید.
— من نمیخواستم اون حرفها رو بزنم.
— میدونم. ولی حرفی که گفته شد، دیگه نمیشه برش گردوند.
امیر به کفشهایش نگاه کرد.
— حالا چی کار کنم؟
خانم شهابی گفت:
— دفعه بعد که خیلی عصبانی شدی، همون لحظه جواب نده.
— یعنی هیچی نگم؟
— فعلاً نه. اول آروم شو.
بعد دستش را بالا آورد و گفت:
— بیا با هم امتحان کنیم. یه نفس عمیق…
امیر نفس کشید.
خانم شهابی گفت:
— حالا آروم بیرون بده.
امیر نفسش را بیرون داد.
— حالا تا پنج بشمار.
— یک… دو… سه… چهار… پنج.
خانم شهابی لبخند زد.
— دیدی؟ حالا بهتر میتونی فکر کنی.
امیر سرش را تکان داد.
— آره.
— بعدش میتونی بگی چی ناراحتت کرده. مثلاً به جای اینکه بگی «تو همیشه بازی رو خراب میکنی»، میتونی بگی: «من فکر میکنم هنوز نوبت منه.»
امیر کمی فکر کرد.
— این خیلی بهتره.
— دقیقاً.
امیر از جا بلند شد.
این بار دیگر عصبانی نبود.
فقط کمی خجالت میکشید.

امیر عذرخواهی میکند
سام هنوز کنار حیاط ایستاده بود.
امیر آرام به طرفش رفت.
— سام؟
سام نگاهش کرد.
امیر گفت:
— ببخشید.
سام چیزی نگفت.
امیر ادامه داد:
— من خیلی عصبانی شدم و حرفهایی زدم که نباید میزدم. نباید باهات اونطوری حرف میزدم.
سام کمی مکث کرد و گفت:
— منم شاید نباید اونقدر اصرار میکردم.
امیر لبخند کوچکی زد.
— پس دوباره بازی کنیم؟
سام توپ را برداشت.
— باشه، ولی این دفعه من میشمرم!
امیر خندید.
— قبوله!
هر دو دوباره مشغول بازی شدند.
چند دقیقه بعد، امیر یک گل زد و از خوشحالی بالا و پایین پرید.
بعد یادش افتاد ممکن است دوباره سر نوبت و امتیاز دعوایشان شود.
با خنده گفت:
— فقط یادت باشه، من دیگه وقتی عصبانی بشم، اول تا پنج میشمرم!
سام خندید.
— پس منم سریع میدوم که تا پنج شمردنت تموم نشده گل بزنم!
هر دو زدند زیر خنده.
از آن روز به بعد…
عصبانی شدن اشکالی ندارد. همه آدمها گاهی عصبانی میشوند. اما وقتی عصبانی هستیم، نباید هر حرفی را که همان لحظه به ذهنمان میرسد، به زبان بیاوریم.
گاهی فقط چند ثانیه صبر کردن میتواند جلوی یک دعوای بزرگ را بگیرد.
از آن روز به بعد، هر وقت امیر خیلی عصبانی میشد، اول یک نفس عمیق میکشید، تا پنج میشمرد و بعد حرف میزد.
البته همیشه هم موفق نمیشد! گاهی یادش میرفت. اما هر بار که یادش میافتاد، دوباره تلاش میکرد.
و کمکم یاد گرفت که خوب حرف زدن زمانی که خوشحالیم، آسان است؛ هنر واقعی این است که وقتی عصبانی هستیم هم مراقب حرفهایمان باشیم.
پیام اخلاقی
وقتی عصبانی هستیم، بهتر است اول کمی صبر کنیم و آرام شویم. بعد درباره چیزی که ناراحتمان کرده، حرف بزنیم. چون بعضی حرفها وقتی گفته شدند، دیگر نمیتوانیم آنها را پس بگیریم.
اگر تو جای امیر بودی، چه کار میکردی؟
حالا نوبت توست!
- اگر دوستت در بازی نوبت تو را رعایت نمیکرد، چه کار میکردی؟
- اگر خیلی عصبانی میشدی، چطور خودت را آرام میکردی؟
- به جای حرفهای زشتی که امیر زد، چه جملهای میتوانست بگوید؟
- به نظرت وقتی عصبانی هستیم، بهتر است اول چه کاری انجام دهیم؟



