کودک

داستان آموزنده برای کودکان ۸ ساله؛ قصه های جذاب و آموزنده برای کودکان

بعضی از چیزهایی که بچه‌ها در زندگی یاد می‌گیرند، از دل اتفاق‌های ساده بیرون می‌آیند. یک اشتباه کوچک، یک باخت در بازی یا حتی پنهان کردن یک حقیقت می‌تواند فرصتی باشد برای اینکه کودک درباره رفتار خودش فکر کند و راه بهتری پیدا کند.

یک داستان آموزنده برای کودکان ۸ ساله وقتی جذاب‌تر می‌شود که شخصیت‌هایش واقعی به نظر برسند؛ یعنی گاهی اشتباه کنند، عصبانی شوند، خجالت بکشند، از کاری که کرده‌اند پشیمان شوند و خودشان برای درست کردن اوضاع تلاش کنند.

در این مطلب سه قصه کوتاه و جذاب می‌خوانیم؛ داستان‌هایی درباره مسئولیت‌پذیری، کنترل خشم و راستگویی. قرار نیست شخصیت‌های قصه همیشه کار درست را انجام بدهند. اتفاقاً بعضی وقت‌ها اشتباه می‌کنند تا ما هم همراه آنها بفهمیم چطور می‌شود اشتباه را جبران کرد.

داستان آموزنده برای کودکان ۸ ساله 1

🎒 پارسا و کاردستی دردسرساز

فردا قرار بود پارسا و دوستانش در مدرسه با چند وسیله ساده یک کاردستی درست کنند. خانم معلم از بچه‌ها خواسته بود هرکس یکی از وسایل مورد نیاز را با خودش به مدرسه بیاورد.

پارسا گفته بود:

— من نی میارم!

دوستانش هم روی او حساب کرده بودند.

ظهر که به خانه رسید، به مامانش گفت:

— مامان، فردا باید برای کاردستی چندتا نی ببرم.

مامان گفت:

— باشه پسرم، یادت نره.

پارسا گفت:

— یادم نمی‌ره!

اما بعد از ناهار، دوستانش برای بازی دنبالش آمدند.

پارسا هم سریع کفش‌هایش را پوشید و رفت بیرون.

آن‌قدر بازی کرد که اصلاً یادش رفت قرار بود کاری برای فردا انجام بدهد.

شب، وقتی لباس خوابش را پوشید و رفت توی تخت، یک‌دفعه یادش افتاد.

— وای!

روی تخت نشست.

— نی‌ها!

حالا حسابی ناراحت شده بود.

با خودش گفت:

«کاش قبل از بازی می‌رفتم و اول وسایلم رو آماده می‌کردم.» بعد به فردا فکر کرد.

«حالا جواب خانم معلم و بچه‌ها رو چی بدم؟»

همان موقع صدای در آمد.

مامانش وارد اتاق شد.

— چی شده پسرم؟ چرا هنوز نخوابیدی؟ چرا ناراحتی؟

پارسا ماجرا را برای مادرش تعریف کرد.

مامان لبخندی زد و گفت:

— همین؟

پارسا با تعجب نگاهش کرد.

— آره!

مامان گفت:

— ظهر که گفتی فردا برای کاردستی باید نی ببری، من برات تهیه کردم و گذاشتمشون داخل کیفت.

پارسا با خوشحالی از جا بلند شد.

— واقعاً؟!

مامان کیفش را نشان داد.

پارسا زیپ کیف را باز کرد.

نی‌ها همان‌جا بودند.

— آخ جون!

بعد نفس راحتی کشید و روی تخت نشست.

مامانش گفت:

— البته یه چیز دیگه هم فهمیدی.

پارسا پرسید:

— چی؟

مامان گفت:

— بهتره قبل از بازی، اول تکالیف و کارهای مدرسه‌ات رو انجام بدی و وسایلت رو آماده کنی. این‌طوری هم خیالت راحته، هم بعدش با خیال راحت بازی می‌کنی.

پارسا سرش را تکان داد.

— راست می‌گی مامان.

کمی فکر کرد و گفت:

— از این به بعد اول کارهامو انجام می‌دم، بعد می‌رم بازی.

مامانش گفت:

— آفرین.

پارسا با خیال راحت زیر پتو رفت.

— حالا دیگه می‌تونم بخوابم!

مامان خندید.

— آره، قهرمان کاردستی!

فردای آن روز، پارسا نی‌ها را با خودش به مدرسه برد.

او و دوستانش کنار هم نشستند و یک کاردستی زیبا درست کردند.

وقتی کارشان تمام شد، پارسا به کاردستی نگاه کرد و لبخند زد.

با خودش گفت:

«خوبه که مامان نی ها رو برام گذاشت!»

بعد هم تصمیم گرفت از آن به بعد، قبل از اینکه سراغ بازی و تفریح برود، اول کارهایش را انجام بدهد.

پیام قصه

بازی و تفریح خیلی لذت‌بخش است، اما بهتر است اول کارهایی را که به عهده داریم انجام بدهیم. وقتی مسئولیت‌هایمان را به موقع انجام دهیم، بعد می‌توانیم با خیال راحت بازی کنیم.

اگر تو جای پارسا بودی…

  • اگر جای پارسا بودی و یادت می‌افتاد کاری برای فردا داری، چه کار می‌کردی؟
  • تو معمولاً اول تکالیفت را انجام می‌دهی یا اول بازی می‌کنی؟
  • به نظرت چرا وقتی کارهایمان را زودتر انجام می‌دهیم، بعدش بازی کردن بیشتر می‌چسبد؟

داستان آموزنده برای کودکان ۸ ساله 2

⚽ آرش و توپی که گل نشد

زنگ ورزش بود و بچه‌ها قرار بود یک مسابقه فوتبال برگزار کنند.

آرش خیلی هیجان داشت. تیم او و دوستش، علی، تا آن موقع چند بار با هم تمرین کرده بودند و دلشان می‌خواست این مسابقه را ببرند.

مسابقه شروع شد.

بچه‌ها دنبال توپ می‌دویدند و هرکدام سعی می‌کردند توپ را به سمت دروازه ببرند.

چند دقیقه مانده بود که مسابقه تمام شود، آرش توپ را گرفت.

یک بازیکن جلویش بود و نمی‌توانست به سمت دروازه برود.

چشمش به علی افتاد.

توپ را برایش پاس داد.

علی سریع دوید و شوت زد.

اما توپ به کنار دروازه خورد و بیرون رفت.

— آخ!

علی با ناراحتی دستش را روی سرش گذاشت.

چند دقیقه بعد، سوت پایان مسابقه به صدا درآمد.

تیم آرش باخته بود.

آرش خیلی ناراحت بود.

صورتش سرخ شده بود و اصلاً دلش نمی‌خواست با کسی حرف بزند.

بعد یک‌دفعه یاد شوت علی افتاد.

با عصبانیت رفت طرفش و گفت:

— همش تقصیر تو شد! اگه اون توپ رو گل می‌کردی، ما نمی‌باختیم!

علی با تعجب نگاهش کرد.

— ولی من تلاش کردم…

آرش گفت:

— خب باید گل می‌کردی!

همان موقع آقای معلم که حرف‌هایشان را شنیده بود، جلو آمد.

— آرش، بیا یک دقیقه با هم حرف بزنیم.

آرش ساکت شد.

معلم گفت:

— به نظرت اگر توپ گل می‌شد، حتماً تیم شما برنده می‌شد؟

آرش چیزی نگفت.

معلم ادامه داد:

— فوتبال یک بازی تیمیه. ممکنه یک نفر گل بزنه، یک نفر پاس بده، یک نفر توپ رو از حریف بگیره و یک نفر هم اشتباه کنه. باختن هم بخشی از مسابقه است.

بعد رو به علی کرد و گفت:

— علی تلاش خودش رو کرد. این بار توپ گل نشد. این تقصیر یک نفر نیست.

آرش آرام‌تر شد.

معلم گفت:

— چیزی که مهمه اینه که ببینیم دفعه بعد چطور می‌تونیم بهتر بازی کنیم. بیشتر تمرین کنید، بیشتر به هم پاس بدید و با هم هماهنگ‌تر باشید.

آرش به علی نگاه کرد.

کمی خجالت کشید.

بعد گفت:

— علی، ببخشید. نباید می‌گفتم همه‌اش تقصیر تو بود.

علی لبخند زد.

— اشکالی نداره. دفعه بعد با هم بیشتر تمرین می‌کنیم.

آرش گفت:

— آره! این دفعه من شوت می‌زنم، تو هم پاس بده!

آرش خندید و گفت

— دفعه بعد حتما برنده میشیم!

بعد از مسابقه، بچه‌های تیم کنار زمین جمع شدند و با هم قرار گذاشتند از هفته بعد بیشتر تمرین کنند.

شاید امروز باخته بودند، اما حالا یک چیز مهم یاد گرفته بودند:

برای بردن، فقط خوب بازی کردن کافی نیست؛ باید یاد بگیریم کنار هم بازی کنیم.

پیام قصه

در یک کار گروهی، همیشه همه چیز طبق برنامه پیش نمی‌رود و گاهی هم شکست می‌خوریم. بهتر است به جای مقصر کردن یک نفر، اشتباه‌هایمان را ببینیم و با کمک هم برای بهتر شدن تلاش کنیم.

اگر تو جای آرش بودی…

  • اگر دوستت در یک مسابقه اشتباه می‌کرد و تیم شما می‌باخت، چه حرفی به او می‌زدی؟
  • اگر خیلی از باختن ناراحت بودی، چطور خودت را آرام می‌کردی؟
  • به نظرت چرا نباید همه تقصیرها را گردن یک نفر بیندازیم؟
  • اگر جای آرش بودی، برای اینکه تیم‌تان دفعه بعد بهتر بازی کند، چه پیشنهادی می‌دادی؟

داستان آموزنده برای کودکان ۸ ساله 3

📚 نیما و هیولای دروغ

نیما از صبح مشغول بازی بود.

اول با ماشین‌هایش بازی کرد، بعد سراغ توپش رفت و بعد هم نشست پای بازی مورد علاقه‌اش.

آن‌قدر سرگرم شده بود که اصلاً متوجه گذشتن زمان نشد.

عصر، مامانش از اتاق صدا زد:

— نیما، درس‌هات رو خوندی؟

نیما بدون اینکه از جایش بلند شود، گفت:

— آره مامان، خوندم!

اما راستش را نگفته بود.

هنوز حتی کتابش را هم باز نکرده بود.

فقط دلش می‌خواست مامانش فکر کند تکالیفش را انجام داده تا بتواند بیشتر بازی کند.

مامان گفت:

— آفرین پسرم. پس بعد از بازی دیگه کاری نداری؟

نیما با خوشحالی گفت:

— نه!

و دوباره مشغول بازی شد.

آن شب گذشت و نیما بدون اینکه تکالیفش را انجام بدهد، خوابید.

صبح روز بعد، وقتی وارد کلاس شد، تازه یادش افتاد دفتر مشقش خالی است.

دلش ریخت.

خانم معلم دفترها را یکی‌یکی نگاه کرد.

وقتی به دفتر نیما رسید، گفت:

— نیما، تکلیفت چرا انجام نشده؟

نیما سرش را پایین انداخت.

— یادم رفت…

خانم معلم گفت:

— دیروز هم گفته بودم تکلیفتون رو کامل انجام بدید.

نیما چیزی نگفت.

از اینکه جلوی بچه‌ها تذکر گرفته بود، خیلی خجالت کشید.

خانم معلم آرام‌تر گفت:

— امروز درباره‌اش با مامانت صحبت می‌کنم.

نیما با شنیدن این حرف، بیشتر خجالت کشید.

تمام راه برگشت به خانه با خودش فکر می‌کرد:

«کاش دیروز راستشو گفته بودم…»

عصر، مامان نیما به مدرسه آمد.

خانم معلم ماجرا را برایش تعریف کرد.

مامان با ناراحتی به نیما نگاه کرد.

— نیما، تو دیروز گفتی تکالیفت رو انجام دادی.

نیما سرش را پایین انداخت.

— می‌دونم مامان…

مامان گفت:

— من بیشتر از اینکه تکلیفت رو انجام نداده باشی، از این ناراحتم که به من دروغ گفتی. اصلاً انتظار نداشتم این کار رو بکنی.

نیما احساس کرد صورتش داغ شده.

هم تکلیفش را انجام نداده بود، هم جلوی خانم معلم و بچه‌ها خجالت کشیده بود و حالا از ناراحتی مادرش هم دلش گرفته بود.

چند لحظه ساکت ماند.

بعد رو به مادرش کرد و گفت:

— مامان، ببخشید.

مامان چیزی نگفت.

نیما ادامه داد:

— دیروز تمام روز داشتم بازی می‌کردم. وقتی پرسیدی درس‌هام رو خوندم یا نه، گفتم آره، ولی دروغ گفتم که بتونم بیشتر بازی کنم.

بعد آرام گفت:

— نباید این کار رو می‌کردم.

مامان کنار نیما نشست و دستش را گرفت.

— می‌دونی نیما، دروغ شبیه یه هیولای زشته.

نیما با تعجب نگاهش کرد.

مامان ادامه داد:

— یه هیولایی که کم‌کم میاد و خوبی‌های آدم رو از بین می‌بره. ممکنه تو یه بچه مهربون و مسئولیت‌پذیر باشی، اما وقتی دروغ می‌گی، کاری می‌کنی که بقیه دیگه نتونن به حرفت اعتماد کنن.

نیما آرام گفت:

— یعنی من با یه دروغ، کاری کردم که مامان نتونه بهم اعتماد کنه؟

مامان گفت:

— ممکنه اعتماد کمی آسیب ببینه، ولی می‌تونی دوباره با راست گفتن و درست رفتار کردن، اون رو به دست بیاری.

نیما سرش را تکان داد.

— پس باید این هیولای زشت رو از خودم دور کنم.

مامان لبخند زد.

— آره. و بهترین راهش هم راست گفتنه.

نیما گفت:

— قول می‌دم دیگه برای اینکه بیشتر بازی کنم، دروغ نگم.

بعد کمی فکر کرد و گفت:

— اول تکالیفم رو انجام می‌دم، بعد می‌رم بازی.

خانم معلم لبخند زد.

— این تصمیم خیلی خوبیه، نیما.

نیما هم لبخند کوچکی زد.

هنوز از اتفاقی که افتاده بود خجالت می‌کشید، اما خوشحال بود که بالاخره حقیقت را گفته است.

از آن روز به بعد، هر وقت دلش می‌خواست زودتر برود سراغ بازی، اول نگاهی به دفتر و کتاب‌هایش می‌انداخت.

با خودش می‌گفت:

«اول کارم، بعد بازی!»

او حالا فهمیده بود که یک دروغ کوچک شاید برای چند دقیقه کارش را راحت کند، اما ممکن است بعداً دردسر بزرگی درست کند.

پیام قصه

راست گفتن همیشه آسان نیست، مخصوصاً وقتی می‌ترسیم دیگران از دستمان ناراحت شوند. اما دروغ می‌تواند اعتماد دیگران را از بین ببرد. بهتر است اشتباه خودمان را بپذیریم و راستش را بگوییم.

اگر تو جای نیما بودی…

  • اگر تکالیفت را انجام نداده بودی و مامانت از تو می‌پرسید، چه جوابی می‌دادی؟
  • به نظرت چرا مامان نیما از دروغ او بیشتر از انجام ندادن تکلیف ناراحت شد؟
  • اگر دوستت برای اینکه بیشتر بازی کند به مادرش دروغ می‌گفت، به او چه می‌گفتی؟
  • تو برای اینکه هم تکالیفت را انجام بدهی و هم وقت برای بازی داشته باشی، چه برنامه‌ای می‌چیدی؟

در این سه داستان، پارسا یاد گرفت اول کارهای مهمش را انجام دهد و بعد سراغ بازی برود، آرش فهمید که در یک تیم باید هم در برد و هم در باخت کنار هم باشیم و تقصیرها را گردن هم نیندازیم و نیما هم فهمید که یک دروغ کوچک می‌تواند آدم را خجالت‌زده کند و اعتماد دیگران را از بین ببرد.

این‌ها شاید اتفاق‌های خیلی معمولی باشند، اما بچه‌ها هر روز با موقعیت‌هایی شبیه همین‌ها روبه‌رو می‌شوند. یک داستان آموزنده برای کودکان ۸ ساله می‌تواند کمک کند کودک این موقعیت‌ها را از زاویه دیگری ببیند و قبل از اینکه خودش در همان شرایط قرار بگیرد، درباره انتخاب‌هایش فکر کند.

مهم نیست همیشه بهترین تصمیم را بگیریم؛ مهم این است که اگر اشتباه کردیم، بتوانیم آن را بپذیریم، جبران کنیم و دفعه بعد کمی بهتر عمل کنیم.

نظر شما درباره این مطلب چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
مطلب بعدی