رتبهبندی ۲۰ شخصیت برتر «بازی تاجوتخت»؛ از آریا تا جیمی لنیستر

«بازی تاجوتخت» بیشتر از هر چیز با شخصیتهای فراوان و پیچیدهاش معروف شده است. اینجا ۲۰ شخصیت برتر سریال را معرفی میکنیم. هرچند پایان سریال بحثبرانگیز بود، اما این اثرِ اچبیاو هنوز یکی از تأثیرگذارترین داستانهای تلویزیونی است. مخصوصاً هفت فصل اول که خیلیها آن را در فهرست بهترینهای تاریخ میگذارند.
اثر این سریال آنقدر زیاد بود که چندین سریال فانتزی دیگر تلاش کردند جای آن را بگیرند؛ حتی برخی اسپینآفهای خود «بازی تاجوتخت» هم هنوز میخواهند به موفقیت نسخه اصلی برسند.
چرا رقبا معمولاً کم میآورند؟ چون برگ برنده «بازی تاجوتخت» شخصیتهایش است. درست است که سریال بودجه بالا، نبردهای بزرگ، سیاست، رابطههای ممنوع، عشق، طنز و خشونت داشت؛ اما همه اینها بهخاطر شخصیتهای مرکزیِ قوی جواب داد.
طبیعی است نتوان همه شخصیتها را رتبهبندی کرد، اما ۲۰ نفر بین طرفداران بیشتر محبوباند. اینها لزوماً اخلاقیترین آدمها نیستند؛ حتی شرورترینها هم میتوانند شخصیتهای جذابی باشند. چه قهرمان، چه ضدقهرمان؛ این ۲۰ نفر بهترینهای سریالاند.
20. بران (Bronn)

سِر برانِ بلکواتر با وجود جذابیت بالا در این رتبه پایین قرار میگیرد، چون عمق شخصیتیِ کمتری نسبت به سایرین دارد. اگر بخواهیم او را در یک عبارت خلاصه کنیم، «مفرّحِ فضای» سریال است. جنگجویی کارآمد با زبانی تیز به تیزیِ شمشیرش؛ از نخستین حضور در فصل اول، صحنههایش بیشتر سویهی طنز دارند.
این ویژگی تا پایان سریال، حتی در فصلهای تیرهوتار پایانی، برقرار میماند. شوخطبعیِ کمنظیر بران، واکنشهایش با پادریک، تیریون و تقریباً هر کسِ دیگر، و بازیِ درخشان جروم فلین، او را وارد جمع ۲۰ نفر برتر میکند.
اگر بارِ دراماتیکِ بیشتری داشت، بالاتر میآمد؛ اما در همین جایگاه هم صرفِ لذت حضورش کافی است تا نامش در فهرست بهترینها بیاید—ولو در رتبهی بیستم.
19. جورا مورمونت (Jorah Mormont)

جورا، همچون بسیاری دیگر، شخصیتی پیچیده است؛ بهخاطر فروش شکارچیان غیرمجاز به بردگی از هفت اقلیم تبعید شد و بعد در کنار دنریس تارگرین قرار گرفت.
طی سریال، وفاداریاش به دنی هرگز نلغزید؛ چیزی کمیاب در آن جهان. مهارتهای جنگی و شناخت سیاسی او را بسیار کارآمد میکند؛ عشق بیسرانجامش، ابتلا به بیماری greyscale و مرگ تراژیکش در فصل پایانی، همدلیِ تماشاگر را برمیانگیزد.
جورا شخصیت بزرگی است، اما تمرکز روایت بر او کمتر از برخی دیگر است—طبیعت سریالی با این ابعاد. مخصوصاً در فصلهای ۶ و ۷ تا حد زیادی غایب است، جز چند صحنهی شاخص. همین باعث میشود برخی بالاتر از او بایستند.
18. استنیس براتیون (Stannis Baratheon)

آدمهای «واقعاً با شرافت» در دنیای سریال کمیاباند؛ همین استنیس را جذاب میکند. پیش از فصل دوم، به قوانینِ جانشینی پایبند و از هیاهو دور است؛ اما وقتی میفهمد حقِ اصیل تاج با اوست، وارد میدان میشود.
در ابتدای کار، بهرغم همدلبودن با رقبایش—مثلاً تیریون—بهراحتی میشود طرف او را گرفت. اما خط داستانیاش از اواخر فصل ۴ و مخصوصاً در فصل ۵ کمی نازک میشود، هرچند همچنان نکات پرکشش دارد.
سرسپردگی به تاج و تکیه بر ایمان برای رسیدن به آن—که به قربانیکردن دخترش میانجامد—استنیس را به نمونهای شاخص از «آدم خاکستری» بدل میکند؛ بااینهمه، پایانِ ناگهانی و عمرِ کوتاهِ این خط، در قیاس با دیگران، از ماندگاریِ رواییاش میکاهد.
17. رابرت براتیون (Robert Baratheon)

رابرت، با آن که فقط در فصل اول حضور دارد، در رتبهی شانزدهم میایستد—و این خود گواهِ کیفیت شخصیتپردازی اوست. مارک اَدی تمام وجوه شخصیتیِ پیچیدهی رابرت را عالی ایفا میکند.
اقتدار پادشاهیاش—چه در قامت، چه در رفتار—بیحوصلگیِ طنزآمیزش نسبت به سیاست، شوخیهایش با ند استارک و هیبتِ یکی از نامدارترین جنگجویان هفت اقلیم، همگی دستبهدست هم میدهند.
در فصل اول، رابرت فقط میخواهد باقی عمرش را خوش بگذراند و دل در گرو سیاست ندارد؛ همین او را «انسانی» میکند. مرگِ تراژیک و نقشش بهعنوان جرقهی تعارضاتِ پس از فصل اول، جایگاهش را بالا میبرد؛ اما محدودیتِ زمانِ حضورش نمیگذارد به جمع نخبگانِ بالادست برسد.
16. داوس سیوُرث (Davos Seaworth)

داوس را میتوان آمیزهای از جورا و بران دانست: ذکاوت زبانیِ بران را دارد و وفاداریِ مهربانِ جورا را. به همین دلیل، وقتی در مسیر استنیس و بعد جان اسنو یاریگر است، بهشدت دوستداشتنی جلوه میکند.
برخلاف بران، عمق هم دارد: پیشینهاش بهعنوان «شوالیهی پیاز» و رابطهاش با شیرین، دختر استنیس، نیکسرشتیِ او را برجسته میکند. صحنهی رویارویی داوس با ملیساندا دربارهی مرگِ شیرین از درخشانترین لحظاتِ بازیِ لیام کانینگهام است.
وفاداریِ استوار و عمقِ انسانیِ داوس او را در شمار شخصیتهای بزرگ قرار میدهد؛ فقط زمانِ حضورش کمتر از بالادستیهاست.
15. اوبرین مارتل (Oberyn Martell)

نقشِ کوتاه اما بهیادماندنیِ پدرو پاسکال در قالب اوبرین مارتل، با اعتمادبهنفس و سرکشیِ اغواگرانه معرفی میشود؛ شروعی نهچندان دوستداشتنی دارد، اما هنگامی که در کنار تیریون میایستد، انگیزهها را برملا و انتقام را پی میگیرد؛ و همین او را سریعاً محبوب میکند.
بازیِ پاسکال و حضورِ کاریزماتیکش سهم بزرگی دارند؛ و البته برخی از بهترین لحظاتِ فصل چهارم—بهترین فصل سریال—متعلق به اوست.
بیطرفیاش در محاکمهی تیریون، سخنرانیِ تکاندهندهاش برای پذیرفتن نقش «قهرمان»، و دوئلِ شوکآورش با کوهستان، از اوبرین چهرهای ماندگار ساخته است. کوتاهیِ زمانِ حضور مانعِ صعودِ بیشترش میشود، اما اعتمادبهنفس، کاریزما و سکانسهای جنگیِ چشمگیرش جایگاهش را تضمین میکنند.
14. جافری براتیون (Joffrey Baratheon)

جافری ثابت میکند که بهترین شخصیتها الزماً «خوب» نیستند. سالها، چه در جریان پخش چهار فصل نخست و چه بعدتر، شاید منفورترین چهرهی تلویزیون بود. اما همین «نفرتِ دوستداشتنیِ مخاطبان» او را بالا میآورد.
جک گلیسون بینقص کاری کرد که تماشاگر از خشونت عریان، قهرهای بچگانه و بیرحمیِ سیاهِ جافری متنفر شود. انسانها بهطور طبیعی جذب «خوبها» میشوند؛ همین باعث میشود جافری بالاتر نرود، اما بهعنوان ضدقهرمانی تمامعیار، جایگاهش قطعی است.
13. سانسا استارک (Sansa Stark)

سانسا از دختری لوس و سادهدل که دنیا را قصههای پریان میبیند، به بازیگری سرد و زیرک در «بازی تاجوتخت» بدل میشود. خودِ این دگردیسی—و طبیعیبودنِ سیرش—او را بالاتر از بسیاری دیگر مینشاند.
برخلاف جورا، بران، داوس، رابرت، اوبرین، استنیس و جافری که جوهرهشان چندان تغییر نمیکند، سانسا عمیقاً دگرگون میشود. شاید اهمیت نقشِ تحول او در خط اصلی به پای برخی نرسد، اما بازیِ سوفی ترنر او را از کودکی آزارنده به رهبری پیچیده و کارآمد بدل میکند که از فصل پنجم به بعد بسیار برایش هورا میکشیم.
12. برین تارث (Brienne of Tarth)

برین تارث، نمونهی ارادهی ناب است: باهوش، شریف، وفادار، مهربان و—در عین حال—بهتمامی جنگاور. در جهانی مردسالار، «زنشوالیه» بودن، او را به یک نامزد محبوب برای همدلیِ تماشاگر بدل میکند.
تعاملهایش با کتلین استارک و جیمی لنیستر، بهویژه دومی، از بهترین رابطههای سریالاند. شاید زمانِ حضورش اجازهی صعود بیشتر ندهد، اما هرآنچه از او میبینیم، او را از بهترینها میسازد—با یکی از بهترین نبردها مقابل «سگِ شکاری».
11. سگِ شکاری / سندور کلِگِین (The Hound)

رتبهی او در کنار برین برازنده است؛ نبردِ بیرحمانهی آن دو در فصل چهارم از خشنترین لحظات سریال است. فراتر از قدرت بدنی، سندور شخصیتی عالی است: ابتدا چون سگِ مطیع دربار هولناک به نظر میرسد.
اما وقتی از سانسا دفاع میکند، در بلکواتر میجنگد، به جافری میغرد و بعد حامیِ آریا میشود—با آن دیالوگهای کوبنده و درخشان—همدلپذیر میگردد. گذشتهی تراژیکش با برادرش، دوئلِ نهاییشان را به یکی از معدود فرجامهای پاداشدهندهی فصلِ آخر بدل میکند. با این حال چون اغلب «شخصیت فرعیِ پررنگ» است، جایگاهی میانه مییابد.
12. واریس (Varys)

واریس در «بازی تاجوتخت» یگانه است: اغلب درست حدس میزند پشتِ چه کسی بایستد. گاهی کنار «بدها»ست و گاهی به «خوبها» کمک میکند؛ همین ویژگی او را به «گزینهای جذاب برای همذاتپنداری» بدل میکند.
در فصلهای نخست، از پیچیدهترین چهرههای اخلاقی است. سازوکارِ قدرت را خوب میشناسد—نمونهاش سخنرانیِ کمنظیرش برای تیریون دربارهی اینکه قدرتِ واقعی دستِ چه کسانی است.
بهعنوان مشاور، جاسوس و خبررسان، استادِ بازیِ قدرت است. همین پیچیدگی باعث میشود نتوان بهسادگی دلایلِ رتبهاش را شمرد؛ فقط میدانیم تقریباً هر صحنهای با حضور واریس دیدنی است—حتی اگر ندانیم باید به او اعتماد کرد یا نه.
11. لیتلفینگر / پیتر بیلیش (Littlefinger)

لیتلفینگر را میتوان کنار واریس گذاشت: هر دو بازیِ قدرت را به شیوهی خودشان پیش میبرند و دو سوی طیف اخلاقی را لمس میکنند. لیتلفینگر آشکارا «شرورتر» است، اما به همان اندازه تماشایی.
نقشههای او برخی از شوکهکنندهترین رویدادهای هفت فصل را کلید میزنند. مثل واریس، نمیشود از صحنههای پر از دستکاری و دسیسه و برنامهچینیاش لذت نبرد. با اینهمه، بهدلیل اخلاقیبودنِ گیجکنندهاش، یکگام پایینتر از قهرمانان و شروران «بالاترین سطح» میایستد.
10. تایوین لنیستر (Tywin Lannister)

تایوین بیتردید ضدقهرمان است، اما بازیِ چارلز دنس و نویسندگیِ سریال چنان قدرتمند است که گاهی ناخودآگاه میخواهیم موفق شود—نشانهی یک شخصیت عالی. کمتر کسی مانند تایوین «توانا» به نظر میرسد: به هر پادشاهی «نه» میگوید و احترام میستاند. این همانجا ترسناک است؛ اما صحنههایش با آریا یا نوهها وجوهی انسانیتر از او نشان میدهد.
اگر بیش از فصل چهارم زنده میماند، بیتردید بالاتر میرفت. در نهایت، تایوین در جایگاه هشتم بهترینها میایستد.
9. جان اسنو (Jon Snow)

جایگاه جان بیتردید از همه جذابتر و بحثبرانگیزتر است. روایتِ او در هفت فصل نخست، چند لایه و پُر از تغییر است؛ یکی از رضایتبخشترین دگردیسیهای سریال. همین بزرگی، توقع از فرجامش در فصل هشتم را بالا برد و وقتی پایانبندی ناامیدکننده شد، سرخوردگی بیشتر بود.
با درنظرگرفتن همهچیز، جان هفتم است: از پسری «نامشروع» و فراموششده، به فرماندهی نگهبانان شب و سپس وارثِ مشروعِ تاج میرسد—یک قوس شخصیتیِ مثالزدنی. اینکه این قوس در فصل آخر به خرسندیِ همگان نرسید، از ارزشِ شرافت، وفاداری، آسیبپذیری و بازیِ کیت هرینگتون نمیکاهد؛ مخصوصاً با ماجراجوییهایش در ورای دیوار که از مهیجترین لحظات سریالاند.
8. ند استارک (Ned Stark)

با وجود تنها ۹ اپیزود، ند از بزرگان سریال است؛ قهرمانی تمامعیار با شرافتی استوار، وفاداری خللناپذیر، التزام به درستکاری و مهارت در شمشیرزنی. شان بین با بازی دقیق خود به این ویژگیها جان میدهد و ند را به شخصیتی کلاسیک و ماندگار بدل میکند.
اینکه جورج آر. آر. مارتین بیپروا «قالی را از زیر پا میکشد» و ند را بابت درستیاش مجازات میکند، شخصیتش را ماندگارتر میسازد. در بسیاری جهات، ند موتور محرک سریال است و نخستین مرگِ دلخراشِ آن. برخلاف دیگران با زمانِ حضورِ کم، میراثش در استارکهای باقیمانده تا هفت فصل ادامه دارد؛ استارکها از قهرمانان راستین میمانند و ند نخستین حاملِ این مشعل است—در رتبهی ششم.
7. سرسی لنیستر (Cersei Lannister)

سرسی را میتوان نقطهی مقابل ند دانست؛ و چه شاعرانگی که کنار هم رتبه میگیرند. با هفت فصلِ حضور بیشتر، کمی بالاتر میایستد. سرسی سرد، بیرحم و دسیسهگر است؛ همانچیزی که باعث شد در «بازی تاجوتخت» بر ند و تقریباً همه پیروز شود.
لینا هیدی—مانند جک گلیسون در نقش جافری—بینظیر از آب درآورد که همه از سرسی متنفر باشند؛ اما سرسی از جافری آسیبپذیرتر است و دشمنیاش را طولانیتر حفظ میکند. هرچه از آنچه زمینگیرش میکرد—فرزندانش—دورتر میشود، تهدیدش سنگینتر میگردد.
همین همزمانیِ برانگیختنِ همدردی و انزجار، سرسی را برجسته میکند. اگر چهار شخصیت بالاتر زمان یا تحولِ جذابتری نمیداشتند، شاید «بهترینِ بهترینها» میشد.
6. تیریون لنیستر (Tyrion Lannister)

اگر ند را کنار بگذاریم، تیریون بیرقیبترین چهرهی محبوب سریال است. از همان ابتدا میخواهیم طرف او باشیم. بازیِ درخشان پیتر دینکلیج و هوش و طنزِ تیریون، که او را در برابر قضاوتِ جهانی دربارهی کوتاهقامتبودنش مسلح میکند، از عوامل اصلیاند.
تیریون اجازه نمیدهد کسی از نظر معنوی بالای سرش بایستد؛ در تقابلهای کلامی دست بالا را دارد. از فرمانرواییِ هوشمندانه در فصل دوم تا محاکمهی تراژیک در فصل چهارم و سپس پیوستن به دنریس در فصل پنجم، قوس او همیشه منطقی و باورپذیر است—و همین جایش را در پنج تای برتر تضمین میکند.
7. دنریس تارگرین (Daenerys Targaryen)

بسیاری میگویند سه ستونِ هشت فصل سریال، جان، تیریون و دنریس بودند؛ «آتش» در بین «ترانه، یخ و آتش»، بالاترین رتبه را میگیرد. پیشینه و حقِ ادعایش به تاج زود و روشن بیان میشود؛ همدلیِ مخاطب را جلب میکند.
فروختهشدن به بردگی، دشمنی تا دلدادگی با کال دروگو، سر برآوردنِ اژدهایان و انباشتِ آرامِ قدرت، دنریس را همسنگِ سانسا—اما در مقیاسی بسیار بزرگتر—متحول میکند. دیدنِ بالندگیاش—در نقشِ «شکنندهی زنجیرها»—شادمانه و رهاییبخش است.
هفت فصل او—در کنار جان و تیریون—دلبستهترین خطها برای تماشاگر بود. هرچند فرجام او در فصل هشتم شتابزده و نهچندان رضایتبخش رقم خورد، «مادرِ اژدهایان» هنوز یکی از نمادینترین شخصیتهاست و فقط دو جایگاه تا صدر فاصله دارد.
6. آریا استارک (Arya Stark)

آریا در میان استارکها میدرخشد. از همان آغاز دوستداشتنی است: دختری که میخواهد برای «حق» بجنگد و ساختار قدرت را به چالش بکشد. در دل این آوارگی، پیوندهایی شگفت و تأثیرگذار شکل میدهد؛ از «سگِ شکاری» تا «جکن هَگار».
رشد او از دختری مشتاقِ شوالیهشدن تا یکی از کارآزمودهترین آدمکشان هفت اقلیم تماشایی است؛ هرچند در فصل پنجم لغزشهایی دارد، اما در فصلهای شش، هفت و هشت بهای رنجش را پُرافتخار برداشت میکند.
فرانچایزها وقتی کودکان همدلبرانگیز را تا بزرگسالی دنبال میکنند، جادویی خاص میآفرینند—از «هری پاتر» تا «چیزهای عجیب و غریب». آریا بهترین نمونهی این جادو در «بازی تاجوتخت» است؛ با لحظاتی آیکونیک که او را به رتبهی دوم میرساند.
5. جیمی لنیستر (Jaime Lannister)

اما بهترین شخصیتِ تاریخ «بازی تاجوتخت» جیمی لنیستر—شاهکش—است. در آغاز، او متکبر، گستاخ، پیمانشکن و مردی با رابطهای بیمارگونه با خواهرش است.
در دو فصل اول، بران را از پنجره به پایین میاندازد، به ند استارک آسیب میزند، بیگناهان بسیاری را میکُشد و بریَن را تحقیر میکند—بهسادگی منفور است؛ تا اینکه فصل سوم همهچیز را دگرگون میکند.
اگر تماشاگران یک نقطهضعف شیرین داشته باشند، همان روایت رستگاری است؛ و رستگاریِ جیمی از درخشانترین نمونهها در ادبیات نمایشیِ معاصر به شمار میآید. پیوند او با بریَن نیز از سنجیدهترین و اثرگذارترین رابطههای سریال است؛ بهویژه آنگاه که روشن میشود پیمانشکنی و شاهکشیاش برای نجات مردم کینگزلندینگ بوده است.
لغزشهای جیمی بیش از آنکه زادهی شرارت ذاتی باشد، بازتاب برچسبی است که دیگران بر او زدهاند. هرچه وجوه آسیبپذیرش آشکارتر میشود، شگفتانگیزتر طرفدارش میشویم. همین ظرفیت عظیم برای روایتپذیری و گفتوگو درباره او کافی است تا، با وجود رقیبان پرشمار، عنوان برترین شخصیت بازی تاجوتخت را از آنِ خود کند.
جمعبندی
«بازی تاجوتخت» را با نبردهای عظیم و پیچشهای سیاسیاش به یاد میآورند، اما راز ماندگاریِ این جهان، شخصیتهایی است که دوستشان داشتیم، ازشان بیزار بودیم یا میان عشق و نفرت دربارهشان مردد میماندیم. از رستگاریِ جیمی تا عدالتخواهیِ آریا، و از کاریزمای دنریس تا هوشِ نیشدارِ تیریون، این فهرست نشان میدهد چرا سریال هنوز معیارِ روایتپردازیِ شخصیتمحور است: قهرمان یا ضدقهرمان، همه بخشی از افسانهایاند که از خاطر نمیرود.
💬 نظر شما درباره این مطلب چیست؟

