رپورتاژ آگهی

شعر مولانا در مورد مرگ مادر

اگر به دنبال شعر مولانا در مورد مرگ مادر هستید، باید بدانید که او مرثیه مستقیمی برای سوگ مادر خود نسروده است. با این حال، مولانا در دفتر ششم مثنوی روایتی بسیار تکان‌دهنده از تلخی مرگ یک مادر و تنهایی فرزندش بیان می‌کند. او در اشعارش اندوه جدایی را حقیقتی انسانی می‌داند و آن را انکار نمی‌کند، اما مرگ را نیز پایان مطلق انسان ندانسته و آن را به «تولدی دوباره» و لحظه «وصال» تشبیه می‌کند.

شعر مولانا در مورد مرگ مادر

موضوع خلاصه
مرگ مادر مولانا شعر مشخصی برای سوگ مادر خودش ندارد، اما در مثنوی روایت تأثیرگذاری از مرگ مادر و تنهایی فرزند آمده است.
تلخی فراق مولانا رنج جدایی مادر و فرزند را واقعی و عمیق نشان می‌دهد و اندوه سوگ را نادیده نمی‌گیرد.
مرگ و وصال در نگاه مولانا، مرگ پایان مطلق نیست و می‌تواند برای فرد درگذشته آغاز وصال باشد.
مرگ و تولد دوباره مولانا مرگ را به تولدی دوباره تشبیه می‌کند؛ بدن مانند مادر و مرگ مانند درد زایمان برای ورود جان به مرحله‌ای دیگر است.
دگرگونی انسان در مثنوی، مرگ بخشی از مسیر تکامل و دگرگونی انسان دانسته می‌شود و الزاماً به معنای نابودی وجود نیست.
«به روز مرگ چو تابوت من روان باشد» در این غزل، مولانا مرگ را از زاویه وصال می‌بیند و از بازماندگان می‌خواهد آن را تنها به معنای فراق تفسیر نکنند.
انتساب شعر «مادر بیا که بوسه زنم…»

شعر مولانا درباره مرگ مادر و تنهایی فرزند

نزدیک‌ترین شعر مولانا به موضوع مرگ مادر در دفتر ششم مثنوی آمده است. داستان از گفت‌وگویی درباره عزرائیل آغاز می‌شود. از او پرسیده می‌شود گرفتن جان چه کسی بیش از همه بر او سخت گذشته و کدام صحنه هنوز در خاطرش مانده است.

عزرائیل از مادری یاد می‌کند که همراه کودکش از حادثه‌ای جان سالم به در برده بود. پس از نجات، فرمان می‌رسد جان مادر را بگیرد و کودک را تنها بگذارد:

باز گفتی جان مادر قبض کن
طفل را بگذار تنها ز امر کن

چون ز مادر بسکلیدم طفل را
خود تو می‌دانی چه تلخ آمد مرا

بس بدیدم دود ماتم‌های زفت
تلخی آن طفل از فکرم نرفت

شاید مهم‌ترین واژه این ابیات «تلخ» باشد. مولانا صحنه را با توضیحی انتزاعی درباره مرگ ادامه نمی‌دهد؛ توجه را روی کودکی می‌گذارد که ناگهان مادرش را از دست داده است. حتی عزرائیل، که گرفتن جان بخشی از مأموریت اوست، می‌گوید تلخی این جدایی از ذهنش بیرون نرفته است.

این بخش از مثنوی نشان می‌دهد که رنج سوگ در نگاه مولانا مسئله‌ای واقعی است. نمی‌توان از جهان‌بینی عرفانی او نتیجه گرفت که مرگ عزیزان نباید اندوه ایجاد کند. جدایی مادر و فرزند آن‌قدر دردناک تصویر می‌شود که در میان تمام تجربه‌های عزرائیل برجسته باقی می‌ماند.

حکایت البته در همین نقطه تمام نمی‌شود. روایت ادامه پیدا می‌کند و نشان می‌دهد کودک پس از مرگ مادر کاملاً رها نشده است. این تغییر مسیر، زمینه‌ای برای ورود به نگاه گسترده‌تر مولانا درباره فقدان فراهم می‌کند: چیزی که انسان از نزدیک فقط به شکل جدایی می‌بیند، ممکن است در تصویری وسیع‌تر معنای دیگری پیدا کند.

مولانا غم از دست دادن عزیز را نادیده نمی‌گیرد

شعر مولانا در مورد مرگ مادر

گاهی اشعار مولانا درباره مرگ طوری نقل می‌شوند که انگار او گریه، سوگ و دلتنگی را بی‌معنا می‌داند. مثنوی تصویر پیچیده‌تری ارائه می‌دهد.

در دفتر سوم، اطرافیان شیخی که فرزندانش را از دست داده است از او می‌پرسند چرا گریه و زاری نمی‌کند:

ما ز مرگ و هجر فرزندان تو
نوحه می‌داریم با پشت دوتو

تو نمی‌گریی نمی‌زاری چرا
یا که رحمت نیست در دل ای کیا

خود پرسش قابل توجه است. دیگران آرامش شیخ را به نبود محبت نسبت می‌دهند. مسئله برای آن‌ها ساده است: اگر کسی عزیز خود را دوست داشته باشد، باید از نبودنش رنج ببرد.

مولانا در ادامه قرار نیست محبت را نفی کند. بحث بر سر نوع مواجهه با جدایی است. آدمی می‌تواند کسی را عمیقاً دوست داشته باشد و هم‌زمان مرگ را نابودی کامل او نداند. در چنین نگاهی، اندوه وجود دارد، اما معنای مرگ فقط به آن اندوه محدود نیست.

«به روز مرگ چو تابوت من روان باشد»

مولانا در دیوان شمس مستقیماً از روز مرگ خودش حرف می‌زند. غزل معروف شماره ۹۱۱ با تصویری آغاز می‌شود که برخلاف انتظار، از ترس و نابودی سخن نمی‌گوید:

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

کلمه کلیدی این بخش «وصال» است. چیزی که بازمانده آن را فراق می‌نامد، از نگاه کسی که رفته می‌تواند شکل دیگری داشته باشد.

طبیعی است که این ابیات درد کسی را که مادرش را از دست داده از بین نبرند. مولانا هم چنین وعده‌ای نمی‌دهد. شعر فقط زاویه دید دیگری پیش روی خواننده می‌گذارد: مرگ شاید برای کسانی که باقی مانده‌اند جدایی باشد، اما برای خود فرد درگذشته الزاماً پایان راه نیست.

در ادامه همین غزل، تصویر غروب و طلوع اهمیت پیدا می‌کند. چیزی که از یک سوی جهان ناپدید می‌شود، می‌تواند از سوی دیگر دوباره سر برآورد. مولانا با چنین تصویرهایی مرگ را از مفهوم «تمام شدن» جدا می‌کند.

مرگ در شعر مولانا شبیه تولدی دوباره است

شعر مولانا در مورد مرگ مادر

یکی از جالب‌ترین ویژگی‌های شعر مولانا این است که برای توضیح مرگ، سراغ تصویر تولد می‌رود. این انتخاب برای موضوع مرگ مادر معنای ویژه‌ای پیدا می‌کند؛ مادری که خود سرچشمه تولد است، در یکی از تمثیل‌های مولانا به الگویی برای فهم مرگ تبدیل می‌شود.

تن چو مادر طفل جان را حامله

مولانا در دفتر اول مثنوی می‌گوید:

تن چو مادر طفل جان را حامله
مرگ درد زادنست و زلزله

بدن در این تصویر مانند مادری است که جان را در خود حمل می‌کند. مرگ نیز به درد زایمان شباهت پیدا می‌کند؛ سخت، تکان‌دهنده و دردناک، اما نه بی‌نتیجه.

اگر این تمثیل را در کنار شعر مولانا در مورد مرگ مادر بخوانیم، تفاوت نگاه او روشن‌تر می‌شود. مرگ هنوز درد دارد، درست همان‌طور که زایمان با درد همراه است، اما حاصل آن نابودی نیست. جان وارد مرحله دیگری می‌شود.

برای فهم این تصویرها بهتر است بیت‌ها در متن کامل داستان‌های مثنوی خوانده شوند، چون زمینه حکایت اغلب بخش مهمی از معنا را روشن می‌کند. نسخه‌های مختلف مثنوی معنوی نیکلسون یکی از گزینه‌ها برای مطالعه پیوسته این ابیات و حکایت‌ها هستند.

این زادن ثانی است

همین معنا در دیوان شمس با بیانی دیگر تکرار می‌شود:

ای آنک بزادیت چو در مرگ رسیدید
این زادن ثانیست بزایید بزایید

مولانا مرگ را «زادن ثانی» می‌نامد. از این زاویه، تولد نخست ورود انسان به جهان مادی است و مرگ تولدی دیگر.

در اینجا تسلای شعر از فراموش کردن فرد ازدست‌رفته نمی‌آید. شعر به بازمانده نمی‌گوید دلتنگ نباش؛ می‌گوید درباره مقصد کسی که رفته فقط با معیار آنچه چشم می‌بیند قضاوت نکن.

مولانا مرگ را پایان رابطه با فرد درگذشته نمی‌داند و بر تداوم پیوند و حضور او در ذهن بازماندگان تأکید دارد؛ دیدگاهی که با برخی مفاهیم روان‌شناسی مدرن نیز همخوانی دارد.

«پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم»

مولانا در دفتر سوم مثنوی همین فکر را از مسیر دیگری دنبال می‌کند. این بار زندگی را مجموعه‌ای از دگرگونی‌ها می‌بیند:

از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان برزدم

مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

منطق این ابیات بر تغییر و عبور از یک مرحله به مرحله‌ای دیگر استوار است. مولانا مرگ را پایان نمی‌داند، بلکه آن را مرزی میان دو وضعیت و زمینه‌ای برای ورود به مرحله‌ای تازه می‌بیند. بنابراین، مرگ مادر به معنای نابودی کامل وجود او نیست، هرچند فقدانش برای بازماندگان همچنان دردناک است.

اگر بخواهیم نگاه مولانا به مرگ را در چند نکته خلاصه کنیم، می‌توان چنین گفت:

  • مرگ عزیز با جدایی و تلخی همراه است و این درد در خود مثنوی نیز دیده می‌شود.
  • جان انسان با مرگ به پایان نمی‌رسد و مرگ بخشی از مسیر دگرگونی اوست.
  • آنچه بازمانده «فراق» می‌بیند، در جهان‌بینی مولانا می‌تواند برای فرد درگذشته آغاز وصالی دیگر باشد.

این سه نکته کنار هم اهمیت دارند. اگر فقط از وصال و تولد دوباره بگوییم، وجه انسانی سوگ را از شعر مولانا حذف کرده‌ایم؛ و اگر فقط بر تلخی جدایی بمانیم، بخش مهم دیگری از نگاه او به مرگ را نادیده گرفته‌ایم.

آیا «مادر بیا که بوسه زنم دست و پای تو» از مولاناست؟

در جست‌وجوی شعر مولانا در مورد مرگ مادر ممکن است با شعری روبه‌رو شوید که با این بیت آغاز می‌شود:

مادر بیا که بوسه زنم دست و پای تو
دور سرت بگردم و گیرم بلای تو

این شعر در برخی منابع اینترنتی به مولانا نسبت داده شده، اما منبع معتبر و قابل استنادی برای حضور آن در مثنوی یا دیوان شمس وجود ندارد. از طرفی، بعضی نسخه‌های همین شعر با نام «کوهی» منتشر شده‌اند. بنابراین بهتر است این شعر را به مولانا نسبت ندهیم؛ زیرا شباهت مضمون به آثار یک شاعر، به‌تنهایی برای اثبات انتساب کافی نیست.

جمع‌بندی

نزدیک‌ترین شعر مولانا درباره مرگ مادر در دفتر ششم مثنوی آمده است؛ جایی که عزرائیل از جدایی کودکی از مادرش و تلخی این صحنه سخن می‌گوید. مولانا در کنار بیان درد فقدان، مرگ را در نگاه عرفانی خود پایان مطلق نمی‌داند و گاه آن را به وصال و تولد دوباره جان تشبیه می‌کند.

💬 نظر شما درباره این مطلب چیست؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
مطلب بعدی