جملات و اشعار

متن زیبا در مورد گذر زمان و بزرگ شدن

در این مطلب از مجله اینترنتی مثبت 1، مجموعه ای از زیباترین متن ها در مورد گذر زمان و بزرگ شدن برای شما آماده نموده ایم. امیدواریم که موردتوجه شما قرار گیرد.

زمان هر دو را برد
هم بادبادکم را هم کودکی‌هایم را
و من نخ خاطره‌ها در دستم
گره خورده به جایی
در گذشته‌ها …..!!!
نگذار زندگی
از مقابل چشمانت بگذرد
و تو فقط نظاره‌گرش باشی.
زندگی را زندگی کن.
چنان زندگی را سخت گرفته‌ایم گویی سال‌ها قرار است باشیم!
کاش یاد بگیریم رها کنیم، بگذریم گاهی باید رفت، دل به ساحل نبندیم، باید تن به آب زد، ما به آرزوهایمان یک رسیدن بدهکاریم، زندگی کوتاه است ……
زمان، خواه ناخواه، خواهد گذشت، بی آن که از ما سؤالی بپرسد، بی آن که از ما کسب تکلیف نماید، ما را در سیر حوادث روزگار جلو می‌برد و ما نیز ابتدا با خوشحالی در جریان امواج آن، جاری می‌شویم و تا به خود می‌آییم، می‌بینیم، ای وای، چقدر زود دیر شد، و این بار تلاش می‌کنیم در خلاف جهت این امواج ویران کننده شنا کنیم، اما دریغ، که راهی برای بازگشت نمانده و تنها افسوس، چاره دردهاست.
زمان بی رحم است، از نادانی ما سوء استفاده می‌کند، ما را می‌برد، به همانجایی که امیدش را داشتیم، به همانجایی که آرزویش را داشتیم، بزرگسالی، بزرگ شدن...، ما را می‌رساند، ما نمی‌دانستیم، ولی او که می‌دانست، نسل‌ها و سال‌ها بشر را آورده بود، رها کرده بود و رفته بود، و این گونه ماندیم در پی حسرتی چند.
گذر زمان، سریع است، مکان را می‌شود تغییر داد، ولی زمان، موجی جاریست که پیش می‌رود و هر چه هست با خود می‌برد، بازگشتی نیست، جبرانی نیست، قدر تک تک لحظه‌ها را باید دانست، باید در جهت این موج، رها شد، رهایی چاره کارست، بخواهیم در خلاف موج شنا کنیم، به عقب باز نمی‌گردیم، تنها حال را از دست می‌دهیم. بگذار موج کار خودش را بکند، تو نیز کار خود را بکن.
زمان این گونه است، ما را به عمق ناکجا آباد می‌برد رها می‌کند و ما گله می‌کنیم. زمان برای ما به مثابه قطاریست که دو ایستگاه بیشتر ندارد، ایستگاهی که سوار می‌شویم و وارد این بازی بی تکرار خواهیم شد و ایستگاهی که از آن پیاده می‌شویم، برگشتی نیست، استراحتی نیست، پیش می‌رود، اگر بخواهی، ترمزش را بکشی، جریمه خواهی شد، پس در حال زندگی کن.

متن زیبا درباره گذر زمان و بزرگ شدن

زمان را دریاب، درکش کن، بفهمش، مکار است، زمانی آینده را برایت دلربا می‌کند، و زمانی، گذشته را، و تو مدام در دام آن می افتی و فراموش می‌کنی، حال را، کودکی را با امید به به بزرگسالی از دست می‌دهی، و بزرگسالی را در حسرت کودکی، تو هرگز در حال نیستی، و این فریب این زمان غدّار است، فریبش را نخور، در حال باش. گذشته، گذشته. امروز را دریاب.
هر چقدر هم شناگران ماهری باشیم، نمی‌توانیم از جریان امواج گذر زمان در امان باشیم، نمی‌توانیم در قواعد میدان او بازی نکنیم، میدان خودش است، البته بهتر است بگوییم خود زمان که نه، این جا میدان و زمین خالق ماست، زمان نیز قاعده‌ای از قواعد این میدان که برایمان تنظیم کرده که موجب تکاملمان شود. لیکن، همین جریان خود می‌تواند ما را غرق نیز کند. باید مراقب بود، نباید فریب خورد.
گذر زمان ملموس نیست، آرام است، ولی ویران کننده، تا به خود بیایی خیلی زود دیر شده است و این گونه راهی برای بازگشت و جبران نمی‌گذارد، شاید اگر این حرکت زمان، به قدری ملموس‌تر بود، ما می‌توانستیم قدر حال را بدانیم اسیر حسرت‌ها و آرزوها نشویم، ولی چه کنیم که این گونه نیست و این هم از حیله‌های این زمان مکار است، که ما را با خود می‌برد بی آنکه متوجهش باشیم.
مادامی که در حسرت گذشته و امّید آینده باشی، تو در بند زمانی، تو بنده زمانی، تو را در اسارت خود، در حالی که زنجیری بر گردنت آویخته خواهد کشید و هر چه تقلا کنی برای بازگشت و فرار، تنها داغ زنجیر، بیشتر بر گردنت خواهد ماند. زمانی از اسارت در خواهی آمد که نشانش دهی که او نیست که تو را در این بازی روزگار به جلو می‌برد، تو خود می‌روی، همپای روزگار، در حالی، نه در آینده، نه در گذشته، که تو را به زور بکشد، این گونه شکستش بده.
گذشته، گذشته، آینده هم نیامده، پس در پی چه می‌گردی، حال با ارزشت را، که آینده‌ای برای دیروزت بوده و گذشته‌ای برای فردایت است، ارزان در پی چه می‌فروشی؟ مطمئن هستی که فردایی اگر بود، حسرت امروزت را نخواهی خورد، یادت نمی‌آید در گذشته‌ات، در پی امروز چه رؤیاهایی که در سر نمی‌پروراندی؟ باشد امروز را هم در هوس فردا و حسرت دیروز هدر ده، اما فردا برای حسرت امروزت حقی نخواهی داشت.
زمان جزئی جدایی ناپذیر از این زمین است، همانطور که مکان، مکانت را می‌توانی تغییر دهی، اما زمانت را خیر، پس بمان، در حال، سعی و تقلا، تنها تو را بیشتر در بند این زمان بی وفا خواهد کشید، تنها خود را در اسارت بیشتر آن فرو می‌بری، حال پدیده ایست، که تنها در آینده و گذشته می‌توانستیم، درکش کنیم، تنها در آینده گذشته می‌توانستیم قدرش را بدانیم و با ارزشش کنیم.

متن در مورد گذر عمر و جوانی

زمان، مکار است، در حالی که که کودکی با امید آینده، کودکی‌ات را از تو خواهد گرفت، زمان غدّار است، در حالی که جوانی، جوانی‌ات را به بهای حسرت کودکی از او می ستاند، پیر که می‌شوی، آخرین گوشه از نیرنگ خود را نیز به نمایش می‌گذارد، در حالی که هنوز فرصت زندگی و عمر داری، تو را در خاطرات شادابی و جوانی‌ات غرق می‌کند، و آخرین دارایی زندگی این دنیا، یعنی عمرت را نیز از تو خواهد گرفت. پس فریبش را نخور.
گذر عمر، هم تلخ است، هم زیباست، نمی‌توان گفت که چیزی از دست نمی‌دهی و نمی‌توان گفت چیزی به دست نخواهی آورد، زمان تو را در تعادل نگه می‌دارد، هر چه بدهی، چیز دیگری بدست می‌آوری، زمان، عرصه بده بستان است، پس جای هیچ حسرتی باقی نمی‌ماند. باید همراه آن زیست، نبودش را فرض کن، چه می‌شد، دنیایی تکراری، قدرش را بدان و خودت را با آن وفق بده.
گذر زمان همچون چشمه‌ای جاریست، پیوسته خواهد رفت، هر آن چه با او جاری می‌شود را همراه خود می‌برد، و آن‌هایی را که سعی در ایستادگی در برابر آن دارند را می‌فرساید. زمان نیز درسته همانند آب جاری است. نباید در خلاف جریانش پارو زد، نباید در خلاف جریانش شنا کرد، آب همان قدر که زلال است، آب همان قدر که روان است، همان قدر هم خشن است. سنگ را هم سوراخ می‌کند، صبر بسیار دارد، آرا است ولی نابود می‌کند، خود را در مقابلش قرار نده و با او همراه شو.
زمان، پدیده ایست که با مخالفانش سخت است و با  همراهانش مدارا می‌کند، اگر همراه او شوی، تو را در مسیرت جلو خواهد برد، باعث پیشرفت تو خواهد شد. ولی امان از آن روز که در مقابلش قرار بگیری، در نظر اول، برایت مشکل ساز نخواهد بود، چون زمان آرام است، صبور است، زمانی متوجه خواهی شد، که دیگر راه بازگشتی نیست، زمان این گونه نابود گر است.
زمان، نابود کننده‌ای بی همتاست، شکارچی‌ای زبردست و ماهر است. طعمه‌اش کسانی اند که خود را اسیر گذشته و آینده کنند، کسانی که نتوانند همراه او جاری شوند. کسانی که خود را در مقابل امواج او قرار می‌دهند. او طعمه‌اش را شکار می‌کند، حمله‌اش سریع نیست، آهسته و پیوسته است. باهوش و مکار است، به گونه‌ای حمله نمی‌کند که تو متوجه شوی و فرصت جبران داشته باشی. تنها زمانی متوجه می‌شوی که خیلی دیر شده است، اما اگر بهتر بخواهیم بگوییم آن زمان هم متوجه نشده‌ای و باز در بازی شکار او نقش ایفا می‌کنی. مقابله با زمان تو را محکوم به نابودی می‌کند.
زمان، پدیده‌ای خواه و نا خواه است، نه گریزی از آن، نه گزیری بر آن، ناگریز است و ناگزیر. پس چه باید کرد، با این درد لاعلاج چه باید کرد؟ شاید اصلاً درد نیست که بخواهد علاج داشته باشد. گذر زمان، نه درد است، نه رنج، هست آن چه که باید باشد، نه بیشتر نه کمتر. نگاه ما به آن شکل می‌دهد، در کوران حوادث ماییم که تعیین می‌کنیم زمان را در بند حرکت خود کشیم، یا زمان ما را به اسارت خود در آورد. تعیین کننده ماییم.
گذر زمان ما را عوض می‌کند، آمال و آرزوهایمان را، شخصیت و وجودمان را، هنر اینست که در این بازی، مسیر این تغییر را ما تعیین کنیم نه زمان. زمان پیش می‌رود، بی چون و چرا، هنر این است که ما مسیر این پیش روی زمان را ترسیم نماییم. نشستن در گوشه‌ای و تلاش برای امری غیر ممکن هنر نیست.
قرن‌هاست که می‌گذرد، نسل‌ها از پس نسل‌ها گذر می‌کنند. بشر توانسته بسیاری از تجربیات و خطاهایش را به رشته تحریر در آورد تا آن‌ها را تکرار نکند. اما سؤال اینجاست، پس چرا، این بشر پر مدعا، از ابتدای وجودش، تا کنون، فریب زمان را خورده، از یک سوراخ بار ها و بار ها گزیده شده و هیچ گاه در جهت عدم تکرار آن بر نیامده. چرا همواره باید عمرش را تسلیم زمان نماید، کودکی‌اش را به بهانه آینده، جوانی‌اش را به بهای کودکی و زندگی‌اش را به بهای جوانی. چرا تجربه نگرفته، چون تجربه بخشی از زمان است، نمی‌شود با خود زمان، علیه خود او جنگید.
زمان، میدان آزمون و خطا نیست، باید بهترین عملکرد خود را داشته باشی، چون هیچ خطایی در زمان، دوا و جبرانی نخواهد داشت. زمان، پیش رونده است و برگشتی بر آن نیست. اگر خطایی کردی، جبرانت را محدود به گذشته نکن، جبرانت را به حال اختصاص بده، تا بتوانی بر زمان فائق آیی.
زمان سریع گذشت، در عین آرامی، متوجهش نبودم تا اینکه موهایم سپید شد، صورتم چروکیده، پیکرم ناتوان و مغزم رو به زوال گذاشت. متوجهش نشدم تا وقتی که دیدم فرصتی برای جبران گذشته ندارم. به گمان خود دیگر زمان را فهمیده بودم و افسوس از دست رفتن گذشته را خوردن، فهمیدن نیرنگ زمان است. اما نه، همان هم جزئی از بازی زمان بود تا اندک فرصت باقی مانده خود را از دست بدهم، تنها سرمایه باقی مانده‌ام را هم کنار بگذارم، عمرم را، و افسوس گذشته‌ای را بخورم که جبرانی بر آن نیست. این گونه زمان، ما را بازی خواهد داد بی آن که متوجهش باشیم.
گذر زمان، برایمان آلبومی از خاطرات را می‌آفریند، خاطراتی تلخ و شیرین، حسرت‌ها، پشیمانی‌ها، افسوس‌ها و و و ... اما چه خوب است، که ما نیز خاطراتمان را، افسوس‌هایمان را، حسرت‌هایمان را، گذر زمان را، هم چون آلبومی از عکس‌ها در گوشه قرار دهیم. به یاد بیاوریمشان، اما در آن‌ها زندگی نکنیم. حال، زمان ماست، نه دیروز نه آینده.
از گذشته درس بگیر، برای آینده برنامه ریزی کن، اما نه در گذشته زندگی کن، نه در آینده، امروز مجالی برای فرصت‌های توست، امروز میدان امتحان توست، امروز، روز توست، نه دیروز و نه حتی فردا. روز خودت را غنیمت بدان، در حال زندگی کن.
فردا هنوز نیامده، دیروز گذشته است، این چه عادتیست که ما در زمان‌هایی زندگی می‌کنیم که یا نیامده اند یا اینکه رفته‌اند، ما در هر لحظه از زمان، در میلیون‌ها لحظه از آینده و میلیون‌ها لحظه از گذشته زندگی می‌کنیم، و تنها یک لحظه است که از آن غافلیم و به آن توجهی نمی‌کنیم، و آن لحظه حال است، تنها لحظه از میلیاردها لحظه­ی جهان که ما از آن غافلیم. جالب است.
گذر زمان بسیاری چیزها را از ما گرفت، خیلی چیزها را از ما دریغ کرد، جوانی ما را گرفت، کودکی ما را گرفت، محبت‌های پدر و مادرمان را از ما دریغ کرد، دوستانمان را با خود برد. اما بی انصافی است که نگوییم خیلی چیزها را هم به ما داد، چیزهایی که قدر ندانیم فردا همچون بقیه می‌روند، پس از حال لذت ببر و در لحظه زندگی کن.
می گویند زمان چیزهای زیادی را از ما می‌گیرد، ولی به راستی، زمان است که دارایی‌هایمان را از ما گرفته است، یا ماییم که تمام آن را به زمان بخشیدیم، آن هم در معامله‌ای که خود مختار بودیم، کودکیمان را به بهای بزرگ شدن به او دادیم و جوانی‌مان را به بهای خاطرات کوچکی، زمان کاره‌ای نیست، این ماییم که تعیین می‌کنیم. در همین لحظه، چه چیزهایی را به بهای اندکی به زمان می‌فروشی؟

متن سنگین بزرگ شدن

گذر عمر را نگریستم
هر روز منتظر فردا بودم
و تندتر می‌دویدم
که به فرداها برسم
امروزها را هم از دست دادم
برای فرداهایی که
هیچ وقت به دست نیامد
اگر زندگی را دوست دارید
زمان را هدر ندهید
زیرا زمان چیزی است
که زندگی از آن
ساخته شده است.
زندگی خیلی کوتاه است.
قوانین را کنار بگذار، بدی‌ها را ببخش،
یک عاشقِ واقعی باش، تا می‌توانی بخند
و هیچ وقت از چیزی که بر روی لبانت
خنده نشانده پشیمان نشو.
شتاب زندگی
قابل توقف نیست
فقط می‌توان قدر ثانیه‌ها و لحظه‌ها را
دانست و بر آن پیروز شد
زمان چیزی است
که بیشتر از همه به دنبالش هستیم
اما بدترین استفاده‌ها را
از آن می‌کنیم
گاه در زندگی،
موقعیت‌هایی پیش می‌آید
که انسان باید
تاوان دعاهای مستجاب شده
خود را بپــردازد.
یک روز، یک ساعت یا یک دقیقه
دیگر هیچ وقت بازنخواهد گشت
پس از عصبانیت و تندخویی دوری کرده
و با عشق با دیگران رفتار کنید …
گاهی اوقات
گذر زمان تنها مرهمی ست
که می‌توان
برای دردهای آدمی یافت
آن که امروز را
از دست می‌دهد
فردا را نخواهد یافت
هیچ روزی
از امروز با ارزش‌تر نیست

متن گذر زمان و بزرگ شدن

زمان
تذکر و تلنگر است
تا در کوچه‌های
بلا تکلیفی زندگی
رها نباشیم
معجزه نسل ما
زنده ماندن
بعد از رفتن آدمهاییست
که زندگیمان بودند
اگر زندگی آن‌گونه نیست
که تو می‌خواهی، عوضش کن.
زندگی امروز تو حاصل طرز تفکر دیروز توست
امروز متفاوت‌تر فکر کن،
فردا متفاوت‌تر نتیجه می‌گیری.
زمان چیز عجیبی ست
در شادی‌هایمان شتاب می‌گیرد
و در اندوهمان انگار کش می‌آید و
متوقف می‌شود
هرگز نمی‌توانی در زمان صرفه جویی کنی اما همیشه از آن استفاده خواهی کرد
خواه عاقلانه یا احمقانه … انتخابش با توست!
“بنجامین هاف – نویسنده”

شعر در مورد گذر زمان و بزرگ شدن

این قافله عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد.
هه
بیزارم….
از هر مسئله‌ای که تنها راه حلش
گذر زمان است!
برخیز و مخور غم جهان گذران
خوشباش و به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفائی بودی
نوبت بتو خود نیامدی از دگران…
من که بینم گذر عمر در این اشک روان
هوس سایه بید و لب جو، از چه کنم؟
هر دم از رهگذری زنگ سفر می‌شنوم
تکیه بر عمر چنین بسته به مو، از چه کنم.
ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ غصه‌هایی ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯼ ﻧﻪ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻧﯽ، ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺭ ﺭﯾﺨﺘﻨﯽ ﺑﻮﺩ.
ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﯾﺮ می‌فهمیم ﮐﻪ ﺯندگی ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻨﺘﻈـﺮ ﮔﺬﺷﺘﻨﺶ ﻫﺴﺘﯿﻢ…!
گذر عمر یک لحظه است. انگار که چشم ببندی و باز کنی. خود را سپید موی و ناتوان ببینی و کار‌هایی که همه نیمه تمام مانده‌اند …
عمر و زمانی که در اختیار داریم، شبیه حبابی ست که از وجود تا عدم وجودش لحظه‌ای بیش نیست …
گذر ثانیه‌ها چقدر شیرین است
وقتی که در هر لحظه‌اش یاد تو باشد.

متن کوتاه در مورد گذر زمان و بزرگ شدن

زندگی کوتاه است.
گذر عمر شتابی عجیب دارد
پس
آن را با افرادی بگذرانید که باعث می‌شوند شما بخندید و احساس دوست داشتن کنید….
هر چقدر هم زندگی کوتاه است، ما با اتلاف نسنجیدۀ زمان، باز هم آن را کوتاه‌تر می‌کنیم….
عمر ما کوتاه است و فرصت کم
پس خوش باش و شادی کن و لذت ببر
5/5 - (1 امتیاز)

کتاب الکترونیکی (182 صفحه)

فایل صوتی کتاب (132 دقیقه)

کتاب الکترونیکی 14 تمرین مکمل

برنامه تمرینی 4 هفته ای

موسیقی درمانی سابلیمینال

اطلاعات بیشتر
منبع
toptoopپارسی زیarga

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا